دانلود رمان اسیر یک روانی pdf از حدیث نادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
ترسیده و گریون فقط می دویدم. نفس کم آورده بودم. برگشتم عقب تا ببینم هنوز دنبالمه که با دیدنش ترس و وحشتم بیشتر شد. پاهام دیگه یاری نمی کرد. چند باری نزدیک بود سکندری بخورم. به سختی تونستم جلوی زمین خوردنمو بگیرم صدای ضربان قلبمو میشنیدم که چطور تند تند می زنه. وحشت و ترس تمام وجودمو پر کرده بود…
وارد یک کوچه شدم. با ددن در باز یک خونه، نفهمیدم خودم رو چطوری انداتم اخل خونه. در رو زودی بستم. از لای سوراخ بین در و دیوار بیرون، توی کوچه رو دیدم؛ ولی خبری ازش نبود. داخل خونه رو دیدم. خدا رو شکر خبری نبود. سرمو به دیور تکیه دادم تا کمی نفسم جا بیاد. چند لحظه بعد وقتی برگشتم تا تو کوچه رو ببینم، با چیزی که جلوم بود مواجه شدم. تا خواستم جیغ بکشم، دستم و جلو دهنم گذاشتم.
با دیدن چشم های سیاهش تو سوراخ دیوار، از ترس زیاد بدنم عین بید می لرزید. با دیدن ترسم زد زیر خنده. چند لحظه بد یکدفعه جدی شد.. -تا کی مگه می تونی فرار کنی؟ فکر کردی الان خودت داری از دستم فرار می کنی؟ نه این منم که میذارم راحت بری، می دونی چرا؟ چون هنوز وقتش نشده اسیرم بشی. زمانش برسه می برمت. تو فقط مال منی..اسیر منی.. دوباره زد زیر خنده و از اونجا دورشد..
ده دقیقه ای تو اون حیاط و زمین نشسته بودم.کمی که آروم شدم، بلند شدم ازسوراخ تا جایی که میشد بیرون رو دیدم. کمی لای در رو باز کردم و دور واطراف رو نگاه کردم. وقتی دیدم خبری ازش نیست، از خونه بیرون زدم. فقط خداروشکر می کردم کسی تو اون خونه منو ندید. با ترس و لرز میرفتم از کنار دیوار میرفتم تا حداقل یه سمتم دیوار باشه اینجوری از یه سمتم خیالم راحت بود تا از اون کوچه رفتم انگار نصف عمرمم رفت…