دانلود رمان دینامیت pdf برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در حیاطو بست و به سمت خونه رفت…همه جا سکوت و تاریکی مطلق بود …چن تا از چراغا رو برای آزاد شدن فروغ چشم های طلایی روشن کرد و مستقیم سمت اتاقش رفت… خستگی بیش از حد توانایی خوردن اندکی غذا رو ازش گرفته بود. هرچند همیشه سعی میکرد گرسنه نخوابه اما مثل همیشه خواب پیروز بی چون و چرای میدان بود …
فشار کاری امروز عجیب بی رحم بود و جون از تنش رفته بود … نرسیده به تخت تقریبا میشد گفت به اغما رفت!…دوباره صبح و دوباره تکرار دیروز… شدید خسته بود از زندگی روتین وار ودلش ارزوی یه دلخوشی هرچند کوتاه میکرد… گرچه خود٬ روح و جسم کاملا خسته بود اما برای مداوای بیمارانش باید ظاهر را خوب حفظ میکرد…
روانشناس جالبی بود خود خسته از زندگی و اما هربار امید و شور زندگی به بیماران هدیه میداد. انصافا که دکتر ماهری بود و خیلی کم پیش می اومد، کسی ازش راضی نباشه….
آرسام:…چشم های همیشه گستاخ طبق عادت همیشگی در کاسه چرخانده شد… متنفر بود از شنیدن این جمله از زبان اهل خانه(:عموت اینا امشب میان اینجا) …نمیفهمید چرا هرشب اینجا پلاسن مگه خونه و زندگی ندارن …یا به قول پاشا پسر عموی فوق العاده نچسبش، که اتفاقا دلیل اصلی تنفر ارسام از آمدن خانواده عمو بود، زندگیش اینجا بود و باید برای نفس کشیدن و ادامه حیات اون رو میدید …