دانلود رمان با سقوط دست های ما pdf از زینب ایلخانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
مهم نیست در چه سنى، کجا؟ چه طور اشتباه یا درست اولین بار عاشق شده باشید! همین واژه “اولین “که ضمیمه عشق شود، چنان این صفت و موصوف را مقدس میکند که دیگر در همه عمرت چیزى قادر نیست ابهت این حس را دست بگیرد! عشق اول! با همه سادگى و کودکی اش قلبش را سرتاسر به او می بخشد این عشق بزرگش میکند و تاوان این بزرگ شدن براى شیداى ِ”با سقوط دست هاى ما” چه چیز میتواند باشد جز…؟!
به بابایی که زنگ زدم خواستم اجازه بدهد من زودتر بروم اما مخالفت کرد و خواست تا آمدنش صبر کنم. و ساعت ۷ برای من خیلی دیر بود برای من که ساعتها بود آماده مقابل آینه ایستاده بودم. یکی از بلوز و شلوارهایی که خودش برایم آورده بود را پوشیدم و موهایم را با وسواس بالای سرم گوجه کردم. در آخر دلم برای این همه حماقت خودم چند قطره اشک طلب کرد. برای خود احمقم که امشب خودم را آراسته بودم تا با بهزاد و عمه خداحافظی کنم.
تا هر دو را برای رفتن بدرقه کنم. تا به استقبال تنهاییام بروم… وقتی که رسیدیم و متوجه شدم در خانه نیست میخواستم همانجا وسط سالن پذیرایی بنشینم و برای بد اقبالیام، هایهای گریه سر بدهیم و خدا پدر نجمه را بیامرزد که زودتر به فریادم رسید و وقتی بغلم کرد و تبریک گفت با یک چشمک و زیر لب در گوشم گفت:
– رفته واست سیب ترش بخره، فرج یادش رفته بود. داشت همه را بیچاره میکرد و مدام میگفت شیدا سیب سبز دوست داره
راست میگفت یا فقط جهت دل خوشیام بود؟؟ اما یادم آمد که همیشه قبل رفتن به آپارتمان برایم سیب ترش میخرید و بعد خودش برایم پوست میگرفت. آرام گرفتم و کنار بابایی که پا روی پا انداخته بود نشستم. دستش را دورم حلقه کرد و سرم را بوسید. سرم را روی شانهاش گذاشتم و چشمهایم را بستم و هزار بار آمدن بهزاد را تصور کردم….