دانلود رمان سلاخی احساس من pdf از مهین عبدی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من یه دختر فقیر بودم که بخاطر خرج خانواده م تو خیابونا کار می کردم… حامی مثل اسمش حامیم شد… حمایتم کرد، اما من دلم رو بهش باختم… حامی زن داشت و این عشق ممنوعه بود… اما ازش خواستم مخفیانه صیغه ام کنه… چون نمی خواستم از دستش بدم…
از زیر گذرگاه کاهگلی محله ی درب و داغانمان مثل همیشه عبور کردم تا به خانه مان برسم؛ خانه که نه! آلونکی که از همه جایش بدبختی و نداری و فلاکت می بارد. کوچه ی تنگی که جوی آب کثیفی از وسط آن عبور می کند که بیشتر محل کثافت های خانه هاست. از تفاله چای ها گرفته تا کف شامپو و آت و آشغال های دیگر؛ پاهایم دیگر نایی ندارند تا حتی یک قدم ب یشتر بردارم اما چه کنم که ناچارم همیشه و هرروز ای ن مسافت طولانی را طی کنم.
مجبورم خودم زندگی ای را به دندان بکشم که مردی در آن وجود ندارد تا پییِ غیرت بر تنش بمالد تا زن و بچه هایش را از این همه مصیبت و فقر بیرون بکشد؛ مجبورم هم خرج شکم مادر و خواهر کوچک تر از خودم را در بیاورم؛ هم دوا و درمان مادرم را؛ هم خرج دانشگاه بی صاحب شده ی خودم را؛ کف کفش هایم به قدری در این آسفالت ها سابیده شده اند که کم مانده تا پایم از کفشم بیرون بزند.
برایم مهم نیست نگاه های پر ترحم آدم های این محله نه! محله های بالاتر! مردمان این محله عادت کرده اند به وصله پینه های لباس هایشان؛ به درز باز کفش هایشان به خیلی چیزها عادت کرده اند…بند کوله ی زوار در رفته ام را محکم تر روی مانتوی مندرس و کهنه ام و روی شانه ام فشار می دهم. هوای بهمن ماه است اما به قدری هوا گرم است که بدنم عرق کرده و گردنم در زیر مقنعه ی مشکی رنگ و رو رفته ام خیس شده.