دانلود رمان هسل pdf از شهلا خودی زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
با صدای ویبره گوشی ام پلک باز کردم و آرام و بی صدا خود را از میان بازوهای مرد کنار دستم بیرون کشیدم… ملافه را با یک دست تا روی سینه ام بالا کشیدم و دست دیگرم را دراز کردم تا گوشی را بردارم اما به محض دیدن نام روی گوشی، رنگ از رخم پرید و با نفسی تنگ شده و بی معطلی از تخت بیرون خزیدم …
دستپاچه از در اتاق بیرون زدم و آرام جواب دادم:
-جانم ؟
-به به سلام به روی ماه خوشگل خودم…
صدای خش دار و مردانه اش ته دلم را آشوب کرد… وای که اگر می فهمید… دلم هری فرو ریخت… خدایا کمکم کن… نفسم را به زحمت بیرون دادم و با وجود سختی سعی کردم لحنم را آرام کنم …
-سلام عزیزم … خوبی ؟
-مامان کجایی؟ چرا خونه نیستی؟
نفسم بند رفت ..کجا بودم؟ لبم را محکم به دندان گرفتم و با جان کندن اولین و دم دست ترین بهانه را بر زبان آوردم:
-اومدم بیرون واسه خرید؟
صدایش رنگ تعجب گرفت:
-صبح به این زودی؟
-تو کجایی مادر؟
-من تهرانم … دیشب یه دفعه دلم هواتو کرد … دیگه نتونستم صبر کنم… پا شدم راه افتادم. الان رسیدم… فکر کردم رفتی ورزش..
تهران بود…! لرز به جانم نشست… چه خاکی بر سرم می ریختم … خدایا کمک کن… گوشی از دستم رها شد و روی کف پارکت افتاد … پویا از آن سوی تلفن مامان مامان گفتن هایش به گوش می رسید اما من با تمام وجود بدنم می لرزید … خدا لعنتت کند سهیلا… این هم تز بود که دادی … حالا با این بدبختی چه کنم؟
با هزار بدبختی خم شدم و گوشی را برداشتم و با دهانی که گس وخشک شده بود، جواب دادم:
-جانم مامان … آخه تو چرا این طوری می کنی مادر؟ … نمی گی من جای دوری باشم…