دانلود رمان تاریکی روز pdf از رها و شیدا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
در این رمان خواندنی که بطور مشترک توسط رها و شیدا نوشته شده، نورآ دختری فقیر که توی خونه پدرش مثل یه کلفت باهاش رفتار میشه. اما بعد ازچند وقت به صورت ناگهانی وضع مالیشون از این رو به اون رو میشه و نورا سر از خونه استادش فرازمند درمیاره و …..
با تابش پرتوهای نور خورشید از پنجره کوچیک داخل اتاق چشمامو باز کردم…مالشی به چشمای خستم دادم و سر جام صاف نشستم…بازم این بالش لعنتی که مثل سنگ بود و باعث میشد که هر روز صبح با گردن درد وحشتناکی چشم باز کنم…رختخوابامو جمع کردم و داخل کمد آهنی زنگ زده گوشه اتاق گذاشتم…خواستم به سمت سرویس برم که صدای غرغرهای مامان مثل همیشه سوهان روحم شد..چشمامو عصبی روی هم فشار دادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:
– بله مامان…
+ خبر مرگت بیا این سفره رو بچین بابات میخواد بره… بدو گردن خوردت…
نفسمو کلافه دادم بیرون تابع حرف مامان به سمت پذیرایی کوچیکمون رفتم…سلامی به بابا دادم که با سر جوابمو داد…. بازم مثل همیشه قلبم شکست…غرورم برای هزارمین بار خورد شد…اخه کدوم دختری مجبوره که توی خونه پدریش مثل یک کلفت کار کنه؟ به سمت آشپزخونه رفتم که مامان سفره ای رو که توش نون بود رو تو بغلم انداخت و گفت:
– زود باش دختره تنبل… هیچ میدونستی لنگ ظهر؟
آب دهنمو قورت دادم و با مظلومیت لب زدم:
– مامان اخه امروز که کلاسم بعد از ظهره واسه چی باید زود بیدارشم ؟ بعدشم هنوز ساعت 8 و 30 دقیقه اس…
مامان ابروهاشو توی هم گره داد و گفت:
– حرف نباشه گمشو کاری رو که گفتم انجام بده…
به سمت در اشپزخونه داشتم میرفتم که با صدای مامان به سمتش برگشتم
– بعدشم تو اصلا حق درس خوندن نداشتی….بابات بهت لطف کرد و گذاشت که درس بخونی…باید ممنونمونم باشی
… نه اینکه اینجوری واسه من زبون درازی کنی…فهمیدی یا یه جور دیگه بهت بفهمونم؟؟
با بغض سری تکون دادم و سفره به دست به سمت پذیرایی راه افتادم…سفره رو جلوی بابا پهن کردم و به سمت آشپزخونه رفتم و بقیه ظرفا رو هم آوردم که مامانم اومد سر سفره نشست و گفت:
– دوتا چایی بریز بیار ببینم دختر…