دانلود رمان عابر بی سایه pdf از زینب ایلخانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رسومات کهنه و متحجر یک قبیله مرا از دل تمدن بیرون کشید و حال من اسیر امپراطوری بزرگ تو ! خانى و جان شده ای… سرزمین وجودم را با یک شبیخون به تاراج ببر و قلبم تنها غنیمت این جنگ! قسم میخورم تسلیم تسلیمم… درنگ نکن با عشق بتازان و بیا….
خیابان هاى این شهر مرا بی تو نمی خواهند… خاطره هایم امشب به یقین جنایت کار ترین قاتل زمانه خواهند شد… به من که نه! به زنی که زمانی دوستش داشتی رحمی بکن و قدرى از خود را برایم باقی بگذار. و چه قدر امروز معنی این چند سطر توصیف از جنسیتم را خوب می فهمم…
“زنانگی یعنی این اینکه گوشی تلفن را بردارى و براى جایی رفتن از کسی اجازه بگیرى… نه که عهد قجر باشد، نه که اجازه ات دست خود نباشد، یک وقت هایی آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی تا دلش قرص شود که مهم است براى کسی! این روزها که بی اجازه و با اختیار می زنم بیرون انگار بی َکس ترین زن عالمم…”
چه قدر متنفرم از عابران دست در دست هم گره خورده. از دخترکانی که شانه اى مردانه در کنارشان دارند… من امروز، حتی از منی، که تو را ندارم متنفرم… خورشید بی رحمانه به صورتم می تازد و من در مرداد آتشین تابستان، شاهد انجماد یکباره تمام احساست بودم… در ایستگاه اتوبوس نشستم و خیره به مردم این شهر هنوز تو را جست و جو می کردم!
می بینی هنوز چه قدر دیوانه ام ؟؟ که به یافتن کسی که حتی لباسش شبیه تو باشد و ثانیه اى مرا امیدوار کند که تو هنوز در این شهرى دل بسته ام؟! این اشک ها آبرو سرشان نمیشود ! نگاه ترحم انگیز منتظران اتوبوس خط واحد برایم مهم نیست… راستی ایستگاه آخر کجاست؟! ایستگاهی که من اورا پیدا کنم چه نام دارد؟