دانلود رمان بی گدار pdf از مستانه بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بدون دریافت هیچ فرمانی از مغزش به سمت پاهایش مسخ شده از صدای آواز، منبع آن احساس روح نواز قدم برداشت . با دیدنش پشت میز صبحانه ی کنار پنجره، لبخندی به زیبایی آن آواز، روی لبهایش نشست . صدایش اوج گرفت و نگاهش چرخید؛ با دیدن هامین که به ستون تکیه زده و نگاه تحسین برانگیزش را نثارش میکرد، لبخند زد و از پشت میز بلند شد . هامین آغوشش را به رویش باز کرد و اجازه داد عطر بهار نارنج ذات دخترک، مهمان وجودش شود . عطری که از وجود مادرش به ارث برده بود . مادرش!… این کلمه صدای جیغ و گریه را در ذهنش پخش میکرد. سرش را کمی تکان داد تا از آن جهنم بیرون بیاید…
صدای روح نواز دخترک برای فراموشی تمام سیاهی ها کافی بود:
-صبح بخیر؛ سر صبحی چشمات چرا سرخه؟
هامین دستی به چشمانش کشید و با لبخندی هر چند خسته اما واقعی جواب داد :
-آخر ماهه دیگه؛ کارها تمومی ندارن بابا! آیناز داری مثل عزیز صحبت می کنی ها .
آیناز شیطنت جمله ی پدرش را ندید گرفت و همانطور که به سمت میز میرفت، با نگرانی گفت:
-باید بیشتر مراقب خودت باشی .
هامین نگاه عمیقی به آیناز انداخت. بزرگ شده بود… بزرگ شدنی که برای او خون دلها ساخته بود. چه در زمان بیماریهای کودکی و گریه کردن های از سر بی قراری که پا به پایش اشک ریخته بود و چه زمانی که هورمون های زنانه دوران بلوغش او را به عصبی ترین و منزوی ترین دختر دنیا تبدیل میکرد . از شکوفایی گلی که با دستان خودش پرورش داده بود می ترسید! از به چشم آمدنش می ترسید! از دستانی که کمین کرده اند برای چیدنش می ترسید…
خودش را می شناخت؛ چون خاری زهرآگین بود که برای محافظت از گلش در دستان شکارچی فرو میرفت و هست و نیستشان را به باد میداد . اما می ترسید از خواستن هایی که در وجود دخترکش جمع شده بود… می دانست گلش آنقدر ارزش دارد که دیگران سوزش خارهای چسبیده به گل را تحمل می کنند. قدم پیش گذاشت؛ روی صندلی نشست و مهربان جواب دخترش را داد:
_نگرانم نباش. من خوبم بابا…