دانلود رمان پسرای بازیگوش pdf از دختران معتمد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
زندگی پنج تا پسر…غرق تو خوشی .. دور بودن از دنیایی که اسمش زندگیه…زندگی ای که گاهی پستی و بلندیایی داره که شاید هممون یه روز خسته بشیم ازش… یا یه روزم انقدر خوشحال باشیم که دلمون نخواد حتی اون روزمون شب شه و حتی سر به بالش بزاریم…
میلاد”
به خاطر سروصدا ونوری که پخش می شد و مشروبی که خورده بودم، سرگیجه داشتم. نگاهی به بچه ها انداختم هرکدوم دست دختری در دستشون بود و درحال رقص و شیطنت بودن. دختری کنارم ایستاد، سرتا پاشو برانداز کردم عجب استایلی داشت، عاشق برجستگی های بدنش بودم. با عشوه وطنازی لبخندی بهم زد… جام مشروبشو بالا آورد…
-به سلامتی
منم لبخندی زدمو جاممو بردم بالا. برای بوسیدنش جلو رفتم، کمی خودشو عقب کشید، قصدش بازیگوشی بود ومنم عشق بازی… دست انداختم دور کمرش اونو به خودم چسبوندم، زیرگوشش نجوا کردم :
-بدن جذابی داری…
بدنش گر گرفته بود با این جمله ی ساده! شروع کردم به بوسیدن زیر گلویش…. لذت میبرد، از لرزش بدنش فهمیدم، عادتم بود، با دختران زیادی این لحظه رو تجربه کرده بودم. دست دخترک را گرفتمو به اتاقی که در چند قدمیمان بود بردم… شب لذت بخشی بود…میلاد و دیدم که با دختری سبزه وموهایی دودی و لوند به سمت اتاق خواب می رفت. لبخندی روی لبام اومد. خوش سلیقه است همیشه بهترین و بر میزد.
-حسین!
به سمت دخترک برگشتم، صورت بانمکی داشت.
:جانم؟!
-به کی داشتی نگاه میکردی، لبخند می زدی؟!!! (با دلخوری)
نیش خندی زدم :
:به هیچ کس، امشب تو چشممو گرفتی عزیزم.
خودشو لوس کرد و دست انداخت دور کمرم وبا عشوه گفت :ع واخدانکشتت حسین جووووووووووووون توام خیلی جذابی. امیرعلی با لبخندی که چال گونش اونو جذابتر کرده بود به سمتم اومد.