دانلود رمان سانست pdf از ا.اصغرزاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خیلی وقت پیش، درست زمانیکه خورشید قصه ما هنوز طلوع نکرده بود، اتفاق بدی رخ داد. اتفاقی که درش قسم خورده شد به نابودی، به تباهی به سیاهی! همان موقع بذر کینه کاشته شد. شخم زده شد. جوانه زد و آرام آرام رشد کرد. ریشه دواند و بزرگ شد. بزرگ و بزرگتر تا شد یک سیاهی، یک تباهی و یک غروب بی رحمانه. پسر قصه ما از همان کودکی در گوشش از انتقام خواندن و حالا وقت شروع بازی است، اما آیا عشق ، مجالی به انتقام میدهد؟!
– عه محمد نکن، الان کسی میاد می بینه.
محمد اما مگر زبان خوش حالیش بود . با نگاهی که دل خورشید را هزار بار تکه تکه میکرد گفت :
-خب ببینن، که چی مثلا.
خورشید خندید؛ در لبخندهای این دختر انگار طعم گس پرتغال تازه رسیده جای داده شده بود که وقتی می خندید آنقدر شیرین میشد . دستش را بالا برد ؛ تاج گلبرگ های روی موهایش را مرتب کرد و پرسید :
-یعنی آنقدر زیبا شدم؟
محمد فقط پوزخندی کوتاه گوشه ی لبش جا داد و گفت :
-آره زیبا ! حتی زیباتر از خورشیدی که الان بالای سرمون نگبهان ایستاده .
این پسر انگار خندیدن بلد نبود؛ توی تمام آن مدت حتی یک بار هم لبخندش را برای خورشید به حراج نگذاشته بود . خوش قیافه بود و خوش اخلاق . دوباره لبش شکوفه زد به خنده که محمد روسری اش را روی موهایش کشید و گفت :
-بلندشو که دیر شده ؛ بریم از خان بابا کسب اجازه کنیم کمی هم کنار نهر طالان قدم بزنیم ؛ من تا شب باید برگردم .
خورشید باز شیطنت کرد ؛ بوسه ای روی گونه اشکاشت که احساس کرد چیزی در دلش ترکید ؛ چیزی شبیه اناری رسیده و شیرین. پس زد حسش را ؛ باید پس میزد ؛ لازم بود!
فقط نگاهش کرد که خورشید با گونه ها گلگون شده گرهی روسریِ رنگارنگش را سفت کرد و پرسید :
-باز کی میایی روستا ؟
محمد بلند شد ؛ خاک پشت شلوارش را تکاند و گفت :
-معلوم نیست ؛ احتمالا پس فردا ؛ مونده به کارم .
خورشید دست دور بازوی محمدش حلقه کرد و گفت :
-خان بابا گفت بهت بگم شب بمونی .
دستهایش را داخل جیب هایش قرار داد و بی توجه به حرف خورشید گفت :
-وقتی اومدم اینجا برای فروش زمین های پایین طاران اصلا فکرشو نمیکردم که یه دختر روستایی با لباس محلی بتونه اینجوری دلم رو هوایی کنه .