دانلود رمان اعتیاد به رنگ چشمانت pdf از شقایق عفراوی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نورا دختری که توی خونواده مذهبی پولدار بزرگ شده و داداشش خیلی خودخواهه. نورا با امیر پسر دوست باباش ازدواج میکنه، خیلی هم عاشق همن… ولی داداش نورا و پدربزرگش اذیتش میکنن و به نورا میگن طلاق بگیر با پسر عموت باش و …..
– مقنعتو مرتب کن.
با دست پاچگی دستی به مقنعه ام کشیدم. چند تار موی سرکش، راه شان را به بیرون پیدا کرده بودند. نگاهی به او انداختم؛ با اخمی غلیظ خیره ی مقنعه ام بود. سرم را پایین انداختم. دستی روی سرم نشست؛ دستی دیگر موهای نامرئی ام را داخل مقنعه فرو برد.
-هزار دفعه گفتم، حواست به این سر و شکل لعنتیت باشه؛ کاری نکن نذارم پات از در خونه بیرون بره.
با چشمانی اشک آلود، نگاهی بهش انداختم و چادرم را جلوتر کشیدم. با خوردن زنگ شروع جلسه امتحان، قدم هایم را به سمت درب ورودی مدرسه سوق دادم. لازم نبود نگرانش باشم؛ در طی این ۱۸سال، موقع امتحانات، مرا می رساند و منتظرم می ماند. از این موضوع ناراحت نبودم؛ فقط کاش کمی، فقط کمی مهربان تر بود و اشک را به چشمانم هدیه نمی داد.
چند تار موی بیرون آمده؛ در وسط مدرسه ی دخترانه، چیز وحشت ناکی نبود. یک مدرسه ی خصوصی، که تمام دانش آموزانش ملزم به حجاب و چادر بودند. باغچه های پر از گل در اطراف آن، و درخت های بزرگ و سرسبز در حیاط نسبتا بزرگ مدرسه خودنمایی می کرند. سالن ورود، با سه پله از حیاط جدا می شد. وارد سالن که شدم، چشمانم را دنبال فرشته دورتادور سالن گرداندم. با دیدنش که به سمتم می آمد، لبخندی زدم.