دانلود رمان شیراز خیابان افرا pdf از زهرا اسماعیل زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
گوشی در جیبش تکان خورد، با احتیاط کمی در جایش جابهجا شد و طوری که مزاحم مسافر کناریاش نشود، گوشی را از جیبش درآورد. حبیب بود. با لبخند پاسخ داد. “سلام.” – سلام خانوم، کجایی؟ – تو تاکسی، دارم میرم مفتح. – دنبال لباس؟ – آره دیگه، ببینم چی پیدا میکنم. – رسیدی سر مفتح وایسا. – چرا؟ – از مطب میآم با هم بریم خرید. صورت مهدخت رنگ گرفت. از سر شوق خندید. “واقعا؟” – آره، تا یه ربع دیگه سر مفتحم. تلفنش را قطع کرد و موبایل را هول داد ته جیبش. خوشحال بود از این همراهی …
آیدا شاگرد خصوصی داشت و نتوانسته بود همراهیاش کند، از پسرها هم که توقع نداشت. خودش راه افتاده بود برای خرید لباس روز عقد و حالا حبیب مهربانش گفته بود میآید، چهقدر فرق داشت با ناصر… در طول شانزده سال زندگی یکبار محض رضای خدا خودش پیشقدم همراهی با مهدخت نشده بود. همیشه با اصرار و غر زدن راهی شده بود و آخر هم با اخم و تخم لباسی نه چندان باب میل خریده و برگشته بودند؛ اما حبیب… این حبیب مهربان! صدای راننده را شنید. “خانوم سر مفتحه.” با شتاب پول راننده را داد و از ماشین پیاده شد، اوایل پاییز بود و هوا بوی برگ داشت.
عمیق نفس کشید. به گوشهی پیادهرو رفت و همانجا منتظر حبیب ایستاد. نگاهش روی آدمها راه گرفت، دختران شاداب، زنان متفکر، مردان کلافه، زنان غمگین! خودش چه؟ در چهل و هشت سالگی، با دو زندگی پر فراز و نشیب هنوز احساساتش زنده بود… هنوز دلش از عاشقانهها میلرزید، از باران و پاییز. – خیره به کجایی دختر شیرازی؟ برگشت سمت حبیب. “سلام!” – به روی ماهت، کجا سیر میکردی؟ شانه بالا انداخت. “در احوالات مردم، در احوال خودم.” هم قدم شدند و راه افتادند به سمت پایین خیابان، حبیب گفت: “مثل همیشه سر منم بیکلاه!” مهدخت خندید. “نه اتفاقا، داشتم میرسیدم به تو که یهو صدام زدی!” حبیب نگاهش کرد.