دانلود رمان سراب را گفت pdf از مریم عباسقلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
سراب را گفت داستان یاس دختریه که عاشق شهراد یه پسر بیبند و بار میشه و فکر میکنه پسره میخواد باهاش ازدواج کنه. اما غافل از اینکه پسره میخواد مهاجرت کنه و یاس و برای تفریح میخواد. قبل از رفتن توی یه مهمونی به یاس دست درازی میکنه و یاس بعد از دوماه متوجه میشه بارداره! غافل از اینکه شهراد از ایران رفته. یاس میره سراغ حاج عموی شهراد که مرد به نام و بااعتباریه به اسم محمدهمایون امیران یه مرد سی و نه ساله…
یاس دیوانه وار آن قهوه ای پشمالوی کوچکش را که حالا پیراهنی با دامن چین دار صورتی برتنش کرده بود، دوست داشت … اما شهراد هم اولین تجربه اش بود … بودن با او یکطور خاصی َملَس بود … دلش قیلیویلی می رفت برای قرارهایشان … برای چت های آخرشبشان … با خودش که رو در وایسی نداشت، درست است که خجالت میکشید، اما حتی جوک های مثبت هجده شهراد و شوخی های منشوری اش را هم دوست داشت.
نگاه های شهراد یک شکل عجیبی بود که ضربان قلبش را بالا میبرد … بعد از بابا محسنش، او اولین مذکری بود که یاس پس از نوزده سال و چند ماه، در شروع بیست سالگی اش نزدیک خودش داشت … از همان روزهای اول دانشگاه، یعنی یکسال قبل تر، شهراد را چندباری در محوطه و سلف دیده بود … می دانست که از دانشجوهای سال آخریست … مدل لباس هایش، شلوارهای جین چسبان و پاره، با پیراهن هایی که اکثرا گلدار بودند و جذب، رفتار شوخش و چهره ی گیرایش، جذبش کرده بود.
جای تعجب داشت که حراست دانشگاه سختگیری زیادی به لباسهایش نمیکرد … هرچه که بود، توجه یاس را به خودش جلب کرده بود … موهای پر پشت و خرمایی روشنش، چشم های نسبتا ریز و میشی رنگش خاص نبود، اما خوب بود، او صورت و اندام جذابی داشت … تیر خالص جذابیتش هم همان چال روی گونه ی راستش بود … دختران دور و اطراف شهراد هم کم نبودند … اما او هم بدش نمی آمد با دختر سال اولی دانشگاه که از قضا هم رشته ی خودش هم بود، کمی صمیمی شود …