دانلود رمان قمار به شرط چشمانت pdf از بدری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
درمورد دختری نوزده ساله به اسم بهاره که برای تامین مخارج زندگی خودش و مادرش دنبال کار میگرده؛ اما هیچ کار مناسبی پیدا نمیکنه. یک روز که بهار همراه همکلاسی هاش به کوه نوردی میره، یکی از اون ها بهش پیشنهاد کاری رو میده و بهار ناخواسته وارد گروهی قمارباز میشه. بهار وارد زندگی تجملاتی آدم هایی به ظاهر خوشبخت و بی مشغله میشه؛ اما این تنها ظاهر ماجراست. و با پذیرفتن این کار اتفاقاتی توی زندگی بهار میوفته…خوب و بد اتفاقاتی که روزی حتی تو خواب هم نمیدید و با آدم هایی با شخصیت های متفاوت آشنا میشه…خوب و بد! شخصیت های این رمان آدم هایی با زندگی ها و سرگذشت های متفاوت هستن که سرنوشت شون به طرز عجیبی بهم گره خورده…
پوفی کشیدم. حوصلم خیلی سر رفته بود. نگاهم به اون طرف اتاق کشیده شد و روی چهره مهربون مامانم ثابت موند. مثل همیشه در حال دوخت و دوز بود. خیاطیش حرف نداشت و واسه همین هم از ما بهترون همیشه برای پارتیا و جشنای وقت و بی وقتشون بهش سفارش لباس میدادن. مامان با دقت مشغول دوختن یقه لباس بود. به چشماش نگاه کردم؛ قرمز و خسته بودن. بلند شدم و به سمتش رفتم . من رو که دید لبخندی روی لبای قشنگش نشست .منم معطل نکردم و رفتم پیشش و سرش رو بوسیدم.
-خسته نباشی مامان جون.
-سلامت باشی دخترم.
کنارش نشستم و بوسه ی دیگه ای به گونش زدم. لباس رو به آرومی از تو دستاش بیرون کشیدم کشیدم و اون طرف گذاشتم. بوسه ای به دستای خستش زدم و سرم رو بالا آوردم و به چشمای مهربونش خیره شدم.
-بسه دیگه مامان گلم! چشمات از خستگی قرمز شدن. برو یکم استراحت کن.
لبخندی بهم زد و دستام رو توی دستای گرمش فشرد.
-نمیشه عزیزم! باید زودتر این سفارشا رو تحویل بدم.
-حالا فوقش یکم دیرتر تحویل میدی. مگه آسمون به زمین میاد!؟
خندید و لپم رو کشید.
-نخیر، زمین به آسمون میره. نمیشه که دخترم! برای مهمونی لباسشون رو لازم دارن.
-اینا این همه لباس دارن. خوب یکی از همونارو بپوشن دیگه.
-نمیشه دخترم! میدونی که این کار رو نمیکنن! تازه بعدش هم میان یه آشوب اینجا درست میکنن و آبرو واسمون نمیذارن.
-بی جا کردن! مگه من مردم؟
-خدا نکنه دختر گلم! ولی مگه آخه توی فسقلی حریف اونا میشی!؟
اخمی کردم.