دانلود رمان هیچ جلد اول و دوم pdf از مستانه بانو برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
رفتن مرصاد همان و شکستن باورها و قلب ترمه همان. تار و پودش را از هم گسسته می دید. آوارهای تاریک روی سرش سنگینی می کردند. “هیچ” در دست نداشت. هنوز نه پدرش او را بخشیده و نه درسش تمام شده که مستقل شود. نازخاتون چشم از رفتن پسرش گرفت و به ترمه ای سپرد که سرش را با بغض پایین انداخته و مثل همیشه سعی در کنترل اشکهایش داشت….
نازخاتون میان حرفش پرید:
_ هیـــــش… قسم نخور دخترم، من به پاکی تو ایمان دارم. مرصاد هم به تو اعتماد داره، اگر نداشت تو الان اینجا نبودی عزیزم. همه چی درست میشه دخترکم. غصه نخور، یکم عصبانیه فردا آروم میشه. البته تا حالا انقد گودزیلا ندیده بودمش…
خندید. با جمله ی طنزگونه ی آخرش قصد داشت ذهن دختر جوان را از برخورد سنگین پسرش منحرف کند، ولی ترمه حتی لبخند کوتاهی بر لب نراند. دلش
خروار خروار غم و اضطراب داشت. نفهمید کی و چگونه سرش را پایین انداخت و راه ساختمان را در پیش گرفت.
نازخاتون آهی کشید و به قدم های سنگین عروس زخم خوردهاش خیره شد. در دل آرزو کرد که ای کاش این دو جوان در موقعیت بهتری باهم رو در رو می شدند. روزهای اول از انتخاب پسرش نگران بود ولی به او اعتماد کرد و با او همقدم شد. وقتی برای خواستگاری پا در آن خانه ی شوم گذاشت و دختری جوان و کم سن را با آن حال روز دید، در دل به وجود پسرش افتخار کرد که بی چشمداشت فقط به دخترک احساس مسئولیت دارد. سرش را بالا گرفت وقتی دانست پسرش انسانیت را سرلوحه ی کارش قرار داده است.
دست او را گرفت و برای نجاتش هر کاری که لازم بود انجام داد. اما حالا با رفتارهای اخیر مرصاد به راحتی متوجه ی احساس پسرش به دختر جوان شده و از عاقبت این عشق میترسید. دختری که علاقه ای به مردان همجنس پدر و برادرش نداشت و اگر هم با مرصاد همراه گشته، تنها از روی ناچاری بوده است.