دانلود رمان ما دیوانه زاده می شویم pdf از یگانه اولادی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
این رمان، داستان زندگی طلاست. دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش. پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد. پس طلا مجبوره تا تنهایی هاش رو تو خونه عموی بزرگش پر کنه. خونه ای با یه دختر و دو پسر بزرگ…
پنج سال داشتم؛ خیس از عرق با لپ هایی قرمز به طرف خانه دو یدم تا کمی آب بنوشم … در را که باز کردم و وارد فضای خنک خانه شدم قبل اینکه از خنکی هوایش غرق لذت شوم از صدای فریادهای پدر و مادرم مسخ شدم … همانجا جلوی در ایستادم و به هوار زدن هایشان گوش کردم به مادرم که با گریه و زجه میخواست حرف خودش را به کرسی بنشاند: من میرم.
از زندگی آدم متحجری مثل تو میرم … طلا رو هم با خودم میبرم به پدرم که دست هایش را به کمر زده بود و از فشار جنگ و نزاع چند دقیقه ی پیش به نفس نفس زدن افتاده بود و در جواب مادرم اول پوزخند زد: هر گورستونی که میخوا ی برو، ولی بدون طلا. ازین در رفتی بیرون دیگه طلا رو تو خوابتم نمیبینی … آن روز جلوی در هال ایستادم و فقط تماشا کردم … دوئلی که بر سر من راه انداخته بودند … من، طلا، طلا پاکزاد.
مادرم از کوره در رفت و به سمت پدرم پرید و او خیلی زود به خودش آمد و حریف را از میدان به در کرد … من آن روز شاهد خیلی چیزها بودم ولی … آن ها اصلا مرا نمی دیدند … مادرم جلوی چشمان من زیر لگدهای پدرم جیغ میکشید … پدرم به او فحش میداد و میگفت میخواهد هر چه زودتر از شرش خلاص شود … او را کشان کشان به سمت من آورد … من نگاهم به صورت کبود مادرم چسبیده بود و پاهایم مثل بید میلرزیدند … دهانم باز بود و از شدت گریه ارتعاش زبان کوچک ته حلقم را حس میکردم … پدرم در نهایت قصاوت در را باز کرد و او را به بیرون پرت کرد و …