دانلود رمان مغرور کت و شلواری pdf از پنلوپه وارد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اون روز مثل هر روز دیگهای توی مترو شروع شد، تا اینکه من مجذوب مردی که اون سمت راهرو نشسته بود شدم. اونطوری برسرکسی که پشت تلفن بود داد میزد، انگار حاکم جهان بود. اون مغرور کت و شلواری فکر میکرد کیه… فرمانروا؟ واقعتیش، شبیهاش بود…. موقع پیاده شدن، موبایلش رو جاگذاشت و من اون رو برداشتم. چند روز موبایل اون مرد مرموز رو نگه داشتم، بین عکسهاش چرخیدم و به چندتایی از شمارههاش زنگ زدم، تا اینکه بالاخره شهامتش رو پیدا کردم تا اون رو بهش برگردونم…
پای راستم رو داخل مترو گذاشتم و با دیدن کسی که قبلا توی واگن دیده بودم، بین راه خشکم زد. گندش بزنند. اون روی صندلی کناری جایی که من معمولا اونجا مینشستم، نشسته بود. گذشته به خاطرم اومد:
-هی، ببین پات رو کجا می ذاری!
بی هیچ نگاهی به اطراف خواستم از واگن خارج شم که تنهای به کسی زدم و باعث شد آقای کت و شلوار کنترل قهوهای که توی دستش بود رو از دست بده، اما به سختی تعادلش رو حفظ کرد.
-چه کوفتی…؟
-معذرت میخوام.
با یه معذرت خواهی تند و سرسری به راهم ادامه دادم. اون مرد حینی که داشتم از چند واگن رو رد می کردم بهم نگاه میکرد. چراغ های کوچک کنار هر در قرمز شدند و زنگی با صدای بلند به صدا در اومد که نشونی از شروع به حرکت مترو بود. درست یکم قبل از بسته شدن درها وارد واگن شماره ی هفت شدم. یک دقیقه ی کامل طول کشید تا تنفسم رو که به خاطر دویدن مسیر چهار واگن نامنظم شده بود، عادی کنم. قطعا باسنم به جایی برای نشستن نیاز داشت. دو تا از چهار صندلی رو به روی همی که کنارم بودند خالی بودند. نشستن کنار شیشه رو دوست نداشتم و از طرفی ترجیح می دادم کنار یه نفر بشینم.