دانلود رمان تارا pdf از ناهید گلکار برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
اون روز باید نتیجه ی سونوگرافی و نمونه برداری رو می بردم پیش دکتر .. اما سرمون توی آتلیه خیلی شلوغ بود ..نمی دونم چرا بی دلیل خوشحال بودم یک حال خوب؛ یک حس قشنگ توی وجودم پیدا شده بود ..که خودم حدس می زدم از موفقیتی که تارا توی موسیقی بدست آورده ؛؛ به ماهان گفتم: نمی خواد تو با من بیای ؛ خودم میرم و زود بر می گردم .. ماهان گفت: فکرشم نکن نه؛؛ نمی زارم تنها بری یکی باید باهات باشه؛ کار مهم نیست تو مهمی …
شیدا دستشو گذاشته بود روی زنگ و بر نمیداشت .. آیفون رو بر داشتمو داد زدم: چرا تو نمیری دنبال کارت؟ دست از سرم بر دار میخوام تنها باشم..
گفت:دیوونه در باز کن کارت دارم..
گفتم: نه؛ باز نمی کنم حوصله ندارم برو خودم بهت زنگ میزنم… و آیفون رو گذاشتم…دوباره زنگ زد…
اهمیتی ندادم و برگشتم توی تخت و دراز کشیدم…در حالی که راحت نبودم از اینکه اونو پشت در نگهداشتم..صدای زنگ قطع شد؛؛ فکر می کردم مایوس شده و رفته؛؛ سرمو توی بالش فرو بردم شاید خوابم ببره…شب قبل اصلا نخوابیده بودم…
شیدا دوست صمیمی من بود که چند سالی میشد توی آتلیه من کار میکرد.. صدای زنگ در آپارتمان بلند شد که بی امان شنیده میشد و گاهی هم با مشت ضرباتی به در میزد… فهمیدم یک طوری وارد آپارتمان شده و اومده بالا و می دونستم اون ول کنم نیست … بلند شدم در رو باز کردم..یکم چپ ؛چپ بهم نگاه کردو اومد تو و با اعتراض گفت : بیشعور ؛؛ این چه کاریه می کنی آخه؟ نمیگی ما هم آدمی مو دلمون برات شور میزنه؟ نگرانتیم؟ سلام خانم افسرده،، ..میدونی چقدر داری منو اذیت میکنی؟ جوابشو ندادم و رفتم زیر کتری رو روشن کردم.. هنوز لباس خواب تنم بود!