دانلود رمان شاهد pdf از دلی مسلمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان دختری به اسم نوراست که از خانواده نسبتا ضعیفیِ..! نورا از عطر خاصی به اسم شاهد استفاده میکنه که تعصب خاصی به عطرش داره. یه روز متوجه میشه عطرش بوی همیشگی ش رو نداره..میره عطر فروشی تا علتش رو جویا شه..فروشنده باهاش برخورد تندی میکنه.. صاحب برند شاهد بطور نامحسوس به نمایندگی های برندش سر میزنه..اون روز به طور اتفاقی وارد اون عطر فروشی شد و متوجه برخورد تند فروشنده با نورا میشه. میفهمه فروشنده عطرش رو با تقلب به مردم میفروشه..با فروشنده درگیر میشه… مدتی زیادی از اون اتفاق میگذره.. نورا اتفاقی آگهی استخدام شرکت شاهد رو میبینه و برای کار به اونجا میره.. شروع رابطه جالب و هیجان انگیز نورا و پارسا، صاحب برند شاهد بعد از استخدام نورا اتفاق میفته… آشنایی باور نکردنی که همه رو به وجد میاره..
صدای آلارم پیامک پشت هم از ته کیف به گوشم رسید، مطمئن بودم آنا از منتظر بودن کلافه شده و سیل پیام هاش رو شروع کرده. بی توجه به گوشی که می دونستم چی انتظارمو می کشه سمت میز آرایش رفتم و عطر مورد علاقم که هیچ وقت نتونستم جایگزینی براش داشته باشم و برداشتم….همونطور که با عجله به سمت در اتاق می رفتم عطرو روی مچم اسپری کردم .
کمتر از چند ثانیه بوش رو احساس کردم و ازش شوکه شدم ! با همیشه فرق داشت…! جلوی در ناخودآگاه ایستادم شیشه عطر تو دستم رو نزدیک بینیم گرفتم و درش رو باز کردم تا از شکم مطمئن شم! عمیق بو کشیدم … بی اختیار اخمام تو هم رفت. شیشه عطر رو تو دستم فشردم . قدم های رفته سمت در رو برگشته و روی تختم کنار میز آرایش نشستم، با ناراحتی شیشه رو روی تخت رها کردم و سعی کردم گوشیمو از میون خرت و پرت هام بیرون بکشم .
وارد صفحه آنا شدم .بی توجه به پیامک هاش علامت تماس روی صفحه ش رو لمس کرده و تلفن رو نزدیک گوشم بردم. خیلی منتظرم نذاشت، بلافاصله صداش که با همه وجود جیغ می زد تو گوشم پیچید . صورتم یه لحظه از شدت جیغش مچاله شد. به ناچار کمی تلفن رو از گوشم فاصله دادم، بدون لحظه ای نفس کشیدن گفت:
-نوراااا…!!! معلومه کجایی…؟! چرا جواب پیامامو نمیدی!…