دانلود رمان دکمه و بخشش pdf از پنلوپه اسکای برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من یه جنگ خونین شروع کردم. من یه دشمن وحشتناک برای خودم درست کردم. فقط سر یه زن. این یه تصمیم احمقانه بود ولی من هیچ پشیمونی ندارم. چون بلیسیما بالاخره مال من شد..(جلد ششم مجموعه دکمه).
کنار آدلینا روی کاناپه نشسته بودمو بازوم رو روی شانه هاش انداخته بودم. هر دو تلویزیون تماشا می کردیم اما می دونستم که هیچکدام از ما واقعا به محتوای صفحه تلویزیون فکر نمی کنیم. من زندگیم رو به خطر انداختم تا زندگی اون رو نجات بدم و وقتی بهش گفتم که اون چه معنایی برام داره، اون نشون داد که چیزی مثل من حس نمی کنه. این لعنتی برام دردناک بود. مطمئن بودم که اونم همین احساس رو بهم داره،
فکر می کردم این رو در هر بوسه ای که بهم میداد حس می کردم. اون تازه از یک اسارت زندان وحشتناک برگشته بود و از لمس کردن من امتناع نمی کرد. منو در تمام وجودش می خواست، لبام به دهنش مهر و موم شده بود. اما این اصلا هیچ معنی نداشت. حالا ما اینجا در سکوت دردناکی بودیم. تلفن زنگ زد، و اسم پیرل روی صفحه ظاهر شد. از زمان حمله باهاش صحبت نکرده بودم، برای همین فکر کردم مهمه.
گوشی رو برداشتم و گوشی رو به گوشم چسباندم. “سلام من…” “کرو رو گرفتن”. یک میلیون مایل در ساعت صحبت کرد. ادامه داد: “تریستان اون رو از خونه بیرون برده و حالا بسمت شرق دارن میرن. برگردونش، کین! همین حالا”. عکس العملم سریع بود و من فورا روی پاهام بلند شدم. به طرف اسلحه ای که روی پیشخوان بود جهیدم و اون رو به پشت شلوار جینم گذاشتم. جلیقه ضد گلوله که هنوز اونجا بود رو برداشتم…