دانلود رمان این آخرین باره pdf از ساناز زینعلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
روایت داستان این آخرین باره از ساناز زینعلی، حکایت نامردی ست و نارو زدن. داستان دختری که مجبور به ترک خانه و خانواده می شود اما مدتی بعد برای احقاق حقش می جنگد و بر می گردد. بهار در این راه خطایی می کند که …
سر کوچه ماشین را نگه داشتم. با احتیاط سرچرخاندم تا اگر روزبه تعقیبم کرده باشد، مسیرم را عوض کنم. نمی خواستم آدرس به دستش بدهم تا فردا با مهرداد برگردد. نمی خواستم برای اثبات نارو خوردنش از من، دوربه بیفتد و فامیل جمع کند و به تماشای من و شکم برآمده و احیانا! شوهر نداشته ام بیاید. وقتی خیالم از نبودنش راحت شد، به راننده گفتم به سمت راست بپیچد.
جلوی در خانه باز مکث کردم و دور و اطراف را پاییدم. نبود. روزبه نبود و من خدا را شکر کردم که با همه ی بی رحمی و نفرینی که در حقم کرده، حالا به دنبالم نیامده تا محل سکونتم را کشف کند. در را با دست هایی لرزان باز کردم. همه ی سراپایم درگیر بهت دیدن یک باره ی روزبه بود. نمی توانستم آرام بگیرم. حس گرگرفتگی بدنم به صورتم هم سرایت کرده بود. صورتم داغ داغ بود و حتم داشتم که حسابی گل انداخته و مثل همه ی روزهای دیگری که به این وضعیت می افتادم، فشار خونم بالا رفته و باید آرامش خود را حفظ می کردم.
بافت و کیفم را روی نرده ها انداختم و راهی زیر زمین شدم برای برداشتن لیوانی آب خنک. مثل همیشه سودابه و نگین در حال جر و بحث بودند. بی توجه به آن ها به سمت یخچال مشترک رفتم که سودابه گفت:
– سلام عرض شد بانو
بدتر از آن بودم که با او کل کل کنم. لیوان را برداشتم و حینی که با آب پارچ پرش می کردم، دست لرزانم باعث تکان خوردن لیوان و به هر سو و جهت رفتنش می شد. نصف آب داخل لیوان و نیم دیگرش روی زمین ریخت که با خیس شدن موکت زیر زمین سودابه گفت: ُهششش. رم کردی؟ چته؟