دانلود رمان گنبد مینا pdf از طیبه نوربخش برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پریسا، بسیار اهل مطالعه و خیالبافیست و هیچ تصمیم روشنی برای آینده اش ندارد، در اوقات فراغتش در شرکت برادرش مشغول به کار می شود جهت کمک رسانی، فرهاد یکی از کارمندان شرکت که بسیار دقیق و ماهر هم می باشد، بر حسب اتفاق با پریسا آشنا و به او پیشنهاد ازدواج می دهد، بعد از مدتی عقد به این نتیجه می رسد که نمیتواند با شوهرش زندگی کند و در یک مرکز توانبخشی مشغول به کار می شود که …
نگاھم بدون دیدن لباس ھا فقط از روی تک تک شان رد میشود … ھمه شان یک شکل و نا زیبا به نظر میرسند … به شدت میخواھم که برگردم اما با دلخواسته ام سرجنگ دارم … شانه ھایم را عقب میدھم و شق و رق میایستم … ایراد از نگاھم است ! من باید به چشم خریدار لباس ھا را ببینم … پلک میزنم و با دقت و توجه روی ھر کدامشان مکثی کوتاه میکنم و رد میشوم و , باز ھم نه! در سرم شروع به انجام کار مورد دلخواھم میکنم … اینکه به آسانی آب خوردن صورت مساله را پاک کنم.
اصلا چه نیازی به خریدن لباسی تازه است ؟! شانه ھایم آسوده خاطر رھا میشوند … به ھمین راحتی مشکل برطرف شد … فقط میماند پرس و جوی دور و اطرافیان که میشود با نشنیده گرفتن سوالاتشان و عوض کردن بحث سروته آن را ھم , ھم آورد … به پیراھن طلایی پر تلالویی که پارچه اش زیر انبوه سنگ دوزی محو شده لبخند میزنم و قدمی به عقب برمیدارم . تو را میتواند خانم چاقی بخرد که شاید دست برقضا مادر عروسی ,افاده ای باشد که میخواھد چشم فک و فامیل داماد را خیره کند به وسیله انعکاس سنگ ھایت.
روی صندلی ھای روبروی ریل نشسته ام و گوش سپرده ام به شنیدن صدای نزدیک شدن قطار … کف ھر دو دستم را دو طرف نشیمنگاه صندلی بند کرده ام شاید لرزش نامحسوس نزدیک شدن قطار را قبل از شنیدن , لمس کنم … نمیخواھم سوار قطاری که نزدیک خواھد شد بشوم … ھنوز برای به خانه برگشتن زود است … روی صندلی به تنھایی نشسته ام در حالی که دیگران این پا و آن پا کنان و عجول سرک میکشند به تاریکی تونل و گه گاه جابجا میشوند تا شاید به حدود تقریبی محل باز شدن درھای واگن و شانس زودتر سوار شدن نزدیک تر شوند … آنجا نشستن و دیدن آدمھا را دوست دارم …