دانلود رمان آینه واژگون pdf از رها تمیمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
نم نمک میزند باران…خیابان خاطرات را قدم میزنیم…میخواهم بی چتر، تا انتهای کوچه ی آشنایی بدوم….دستم را میگیری… قدم بزنیم؟…میخندی…میخندم…سرم را بر شانه ات میگذارم تا از عطر وجودت سرمست شوم….آسمان برق میزند…با وحشت آغوشت را میطلبم…برای ذره ای حس امنیت…حس عشق!…اما… تازیانه ی حقیقت است که بر گونه ام فرود می آید…جمع من و تو، ما نمیشود!
رها سریع وسایل دوستش را گرفت، در کسری از ثانیه به داخل برگشت. دستش را روی قلبش گذاشته بود، حس میکرد هر آن است که از سینهاش بیرون بزند و رسوایش کند. سر بر خاک گذاشت، بلکه کمی آرام گیرد. امیرحسین که نقاشی خواهرش را از سارا گرفت، اصلاً متوجه صحبتهای سارا نشد، دلش تنهایی میخواست تا صحنهی چند دقیقه پیش را مرور کند. نمیدانست خواب است یا بیدار؟ حس میکرد فرشتهای آسمانی در جلوی چشمانش بال میزد.
سارا با شوک به مسیر رفتن امیرحسین خیره شد، چهرهی گلگون رها را که دید تعجبش چند برابر شد. سرش تیر کشید، مجال برای فکر کردن و کنجکاوی بیشتر را از او گرفت. شانهای بالا انداخت و بعد از خوردن مسکن سرش را به دیوار تکیه داد. چشمانش را بست. خاطرهی آخرین مهمانی که باهم رفته بودند دوباره پشت پلکهای بستهاش شروع به رقص کرد.
بعد از اینکه امیرحسین آنگونه بین زمین و آسمان رهایش کرد، بدون اینکه زمان و مکان دستش باشد، لباسهایش را تن کرد. بدون توجه به سوالات و صدا زدنهای دوستانش، خواهشهای امیرحسین پشت رُل نشسته بود و بدون توقف تا خلوتگاهش راند. آن ساعت شب خلوتتر از همیشه بود. آنقدر جیغ کشید که حس میکرد تمام تارهای صوتیاش تحلیل رفت. با یادآوری آن شب چیزی مانند سنگ در گلویش شروع به حرکت کرد. خودش هم حال خودش را نمیفهمید. فقط چند ماه دیگر مهمان خاکش بود. شقیقه هایش را کمی ماساژ داد بلکه آرام گیرد.