رمان سرا
دانلود رمان جدید رمان عاشقانه
رمان سرا
دانلود رمان عمویم نباش pdf از ناشناس

 

دانلود رمان عمویم نباش pdf از ناشناس

با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF

 ژانر رمان: عاشقانه، صحنه دار، بزرگسال

خلاصه رمان عمویم نباش

حرفم تموم نشده بود که به خاطر فشار ریزی که به مردونگیش وارد کردم، کلافه از جا بلند شد و دستم رو کشید تا همراهیش کنم. بی توجه به بقیه و شلوغی از واحدی که مهمونی بود بیرون زدیم و با آسانسور به پارکینگ رفتیم. جاوید در عقب رو باز کرد و هلم داد روی صندلی، خیلی زود دامن رو بالا دادم و براش قمبل کردم. مهم نبود اون عموم باشه یا من برادر زادش باشم، این وسط تنها چیزی که سر کشی می کرد عشق بی حد و مرز من بود.

رمان های پیشنهادی:

دانلود رمان آهار

دانلود رمان نقطه ویرگول

دانلود رمان خطا

بخشی از رمان

فقط با اشک لباس رو در آوردم و مانتو شلوارم رو پوشیدم و بی توجه به جاوید از اتاق پرو بیرون زدم. برای این که باز مامان بجونم غر نزنه که افسرده شدم، لباس رو خریدم و خودم رو به بقیه رسوندم. بردیا برای خوش خدمتی تمام خرید ها رو تا ماشین برد و بابا همه رو شام مهمون کرد. حسابی گرسنه بودم و خوابم می اومد، اما چاره ای نبود و ناچاراً همراهیشون کردم. شاید به وسیله ی جنین های همخون توی شکممون بود. اما هرچی که بود با آیدا زیادی صمیمی شده بودم! کنار آیدا نشستم و با لبخند پرسید: -اسم برای کوچولوی من پیدا کردی؟ جاوید با اخم گفت: -کوچولوی تو؟ پس من چیم خانم خانوما؟! آیدا خندید و گفت: -تو که عزیزمی… جاوید پر محبت پیشونی ایدا رو بوسید و مامانی گفت: -نوه هامو ببینم، بچم محیا

و بردیا سروسامون بگیرن دیگه هیچی از خدا نمی خوام! بابا گفت: -خدا سایتون همیشه بالا سر نوه هاتون حفظ کنه… همه الهی امینی گفتن و شام رسید. دست خودم نبود، حسابی گرسنه بودم و هیچ چیزی برام مهم نبود! مثل قحطی زده ها به غذا حمله کردم و حتی کوبیده ی بابا رو هم خوردم. انگار موجود درونم گرسنه بود و من رو هم حسابی گرسنه کرده بود. طوری که مامانی پرسید: -محیا تو حامله ای یا عروسای من؟ لحظه ای ترسیدم و غذا توی گلوم پرید! آیدا کمرم رو مالید و شوهر عمه جیران گفت: -بذارید راحت باشه، محیااین چند وقتی که ما شمال بودیم درست و حسابی غذا نخورده! مامانی لبخندی زد و گفت: -من که نگفتم نخوره، یکم متعجب شدم همین! موضوع بحث جمع غذا خوردن من شد، بااین که باید از رو می رفتم

اما دلم کباب برگ بردیا رو می خواست. بردیا که متوجه نگاهم شد تکه ای که خورده بود جدا کرد و بقیه رو توی بشقابم گذاشت. با لبخند ازش تشکر کردم و خیلی زود ترتیب غذای بردیا رو هم دادم. انقدر خورده بودم که نمی تونستم بخورم، بابا که مامان رو کمک می کرد. برای همین بردیا دستم رو گرفت و کمک کرد تا ماشینش بریم. روز خوبی که نه… اما روی هم رفته شام خوبی بود! به ویلا که رسیدیم در اتاقم رو قفل کردم و خوابیدم. باید فردا می رفتم و از شر بچه ی جاوید خلاص می شدم. جاوید خودش بچه داشت و مثل پروانه دورش می چرخید من اگرم می خواستم نمی تونستم این بچه رو بی پدر بزرگ کنم!  -محیا کجا میری؟ در جواب بردیا که توی حیاط ماشینش رو می شست، گفتم: -میرم کلاس…

به سمتم اومد و گفت: -برسونمت؟ لبخندی زدم و گفتم: -خودم میرم، خدافظ! فهمیدن بردیا یعنی فهمیدن مادرش… و فهمیدن عمه جیران یعنی فهمیدن کل فامیل و مردم جهان! قبل از این که به اموزشگاه برم اول آزمایش دادم و بعد به کلاسم رسیدم. حسابی گرسنه بودم و بعد از کلاس مستقیم به فست فودی سر خیابون رفتم. هر چه قدر که مامان کم اشتها شده بود من از وقتی که حامله شدم و این موضوع رو فهمیدم اشتهام چند برابر شده! یه پیتزای بزرگ و ساندویج کالباس خوردم با یه دوغ خانواده! شکمم که پر شد، شکر خدا گفتم و به آموزشگاه برگشتم. بعد از کلاس و خوردن یه کیک و شیر کاکائو خودم رو به آزمایشگاه رسوندم. تمام امیدم برای این که حامله نباشم و بیبی چک اشتباه کرده باشه

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
حرفم تموم نشده بود که به خاطر فشار ریزی که به مردونگیش وارد کردم، کلافه از جا بلند شد و دستم رو کشید تا همراهیش کنم. بی توجه به بقیه و شلوغی از واحدی که مهمونی بود بیرون زدیم و با آسانسور به پارکینگ رفتیم. جاوید در عقب رو باز کرد و هلم داد روی صندلی، خیلی زود دامن رو بالا دادم و براش قمبل کردم. مهم نبود اون عموم باشه یا من برادر زادش باشم، این وسط تنها چیزی که سر کشی می کرد عشق بی حد و مرز من بود.
خرید کتاب
60,000 تومان
دانلود بلافاصله بعد از پرداخت
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • admin
  • 170,058 بازدید
  • 60,000 تومان
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان سرا " میباشد.