دانلود رمان نیلوفر آبی pdf از زهرا
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: معمایی، عاشقانه، هیجانی
خسته و بی حوصله از بیمارستان بیرون زدم. نبود دلارام مثل یک خار قلبم رو خونین میکرد. تنها یک روز بود که رفته بود و اونقدری من بهم ریخته بودم که نمیتونستم تمرکز کنم. با بغضی گلوگیر، سوار تاکسی شدم. جای دلارام خیلی خالی بود. دوست مو قرمز من، که مثل حنا دختری در مزرعه بود کوچ کرده بود و من قلبم از دوریش فشرده میشد. خندههای بلند و آزادش شیطنت های ریز و دلبرانش همه و همه مثل یک فیلم از مقابل چشمام عبور میکرد نتونستم
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان دل
دانلود رمان نورا
قسمتی از رمان
مخالفتی نکردم. هیچ وقت توی تصمیم ادم ها دخالت نمی کردم. راهش رو انتخاب کرده بود و بعد از چند سال، اونقدر لیاقت به خرج داد که شد، دست راست من. بارها سرش فریاد زده بودم، بارها تهدیدش کرده بودم و بارها رونده بودمش اما هیچ وقت ترکم نکرد…هیچ وقت. حسی که من به مسیح داشتم، شاید حس یک پدر به پسرش بود. برادر به برادرش..نمی دونم. دنبال اسم این حس نبودم، هرچیزی که بود، این پسر، برای من خیلی با ارزش بود. و امشب،شب دامادیش بود. بعد از مدت ها، زنی رو که لایقش بود پیدا کرده بود. دیده بودم کنار دلارام چشماش برق می زنه. امشب شب خوبی بود اما هنوز ته چشم های مسیح، غم بزرگی لونه کرده بود. هیچکس، هیچکس به اندازه من مسیح رو نمی شناخت و من مطمئن بودم
هیچکس به اندازه من نمی تونه حال این مرد رو عوض کنه. نگاهش به ساختمون مقابل بود و نگاه من به نیم رخ کشیده و مردونه اش. صداش کردم: -مسیح؟ بدون مکث سمتم چرخید و با احترامی همیشگی گفت: -در خدمتم. تموم جدیتم رو درون نگاهم ریختم و لب زدم: -عذاب دادن خودت رو تمومش کن. مرگ داریوس،هر چیزی که بود،تموم شد و رفت. تو مقصر نیستی، تو فقط کار درست رو انجام دادی. این پسر،کتاب خونده شده بود برای من. لبش رو محکم بست و نگاهش غمگین تر شد. بهش فرصت دادم که حرف بزنه. دستاش رو مشت کرد و بالاخره با صدای مرتعشی گفت: -از ذهنم پاک نمیشه. لحظه افتادنش از ذهنم پاک نمیشه. همزمان دونفر از عزیزام رو از دست دادم. سکوت کردم و خیره نگاهش کردم
که بدون هیچ ریا و دروغی گفت: -صد بارم به عقب برگردم بازم همون کار می کنم رییس. داریوس رفیق و هم خونه من بود و سال های زیادی رو باهاش بودم. لحظه های زیادی باهاش داشتم اما انتخابم نیست. من حتئ شما رو با داریوس مقایسه ام نمی کنم چون قابل مقایسه نیست. یکی نیست. من بین خودم و شما،شما رو انتخاب می کنم. داریوس که دیگه هیچی. داریوس بخشی از زندگی گذشته من بود اما حضور شما تو تموم زندگی من خلاصه میشه. اگه نبودید، نمی دونم چه بلایی سرم می اومد. شاید یه لات خیابونی می شدم. من بعد از اینکه شما بهم سرپناه دادید تونستم درس بخونم وگرنه هیچ وقت پام به دانشگاه باز نمی شد. پس اگه دنیام جهنم بشه و من بتونم یک نفر رو نجات بدم،من میمیرم
و بازم شما رو نجات میدم اگه بگم پشتم گرم نشد،دروغ گفتم. حرفاش،باعث شد نفس راحتی بکشم. احساس خانواده داشتن، احساس تکیه گاه داشتن…وفاداری و احترام مسیح، تموم چیزی بود که احتیاج داشتم. لبخندی زد و این پسر لوس، چشماش پر شد و گفت: -فقط از سرنوشت داریوس غمگینم. می تونست بهتر بشه، اما نشد. تنها دلخوریم همینه. دستام رو روی سینه قفل کردم و غریدم: -در عجبم با این حد از لوس بودن و دل نازک بودن چه طور تونستی توی مافیا دووم بیاری؟ لبخندی زد و چشماش رو بست و بدون حتئ اینکه بخواد تردیدی بکنه گفت: -چون شما رو داشتم. وقتی شما هستید، همه چیز برام قابل تحمل میشه. شاید با گفتن این حرف حکم مرگمو امضا بکنم اما رییس،همه خانواده من،توی شما معنی میشه.