دانلود رمان من از این مرد می ترسم جلد دوم pdf از گندم تقی زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خیابان بی انتها، میان هیاهوی وشلوغی ها قدم میزند و در پیله ی تنهایی خود فرو میرود. نگاه ی به آسمان می اندازد ابری است….. گویا آسمان هم همچون دل او گرفته… باران کم کم شروع به باریدن میکند و قطرات باران سخاوتمندانه برسر و صورتش فرو می ریزند.از سردی هوا تنش را در آغوش میکشد و درخود جمع میشود. سرما تا مغز استخوانش نفوذ میکند و لرز براندامش می اندازد…( در جلد دوم داستان بعد از گذشت 7 سال روایت می شود).
با عصبانیت چنگی به موهام زدم و دوباره به نقشه ی روی میز چشم دوختم. نه یه جای کار می لنگید. هر چقدر خط ها و اندازه ها رو بالا و پایین میکردم حساب و کتابم جور در نمیومد و باز هم توی قسمت داکت و تاسی سات به مشکل برمی خوردیم. این همه زمان بهشون نداده بودم تا آخر این نقشه ی پر ایراد رو بهم تحویل بدن.
مطمئنا توی قسمت لوله کشی ها هم به مشکل برمی خوردیم. این نقشه ها از یک طرف یک عصابم رو بهم ریخته بودند و از طرف دیگر هم فشار های احمدی برای تحویل دادن هر چه سریع تر نقشه ها باعث شده بود اصلا تمرکز نداشته باشم. با دست نقشه رو پس زدم و محکم روی میز کوبیدم. با صدایی که ایجاد شد هلما، علی و سعید هر سه تاشون کنار هم صاف ایستادن و دست به سینه نگاهم کردن.
سعید کمی نزدیک ام شد، خواست حرفی بزنه که بلند سرش داد کشیدم: این چه وضعیه مهندس عسگری؟ خودت یه نگاهی به نقشه ها انداختی؟این چرندیات چیه که تحویل من دادی فکر نمیکنی کم کاری کردی؟ میدونی که تا چند روزه دیگر باید طرح نهایی رو نشون احمدی بدیم. اونوقت هنوز اصلاحیات نقشه انجام نشده.
سعید: باورکن امیر علی زمان کم بود وگرنه من تلاشمو کردم بعدش هم نقشه ها دست مهندس نعمتی بود. ایشون کم کار گذاشتن و اصلاحیات به عهده خانم نعمتی بوده.
با شنیدن اسمم از زبون سعید اخم هام بیشتر توی هم رفت. بیشتر از صدبار بهش گفته بودم توی محیط کار انقدر صمیمی بر خورد نکنه. اما به گوشش نمی رفت که نمی رفت!