دانلود رمان من از این مرد می ترسم pdf از گندم تقی زاده برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خیابان بی انتها، میان هیاهوی وشلوغی ها قدم میزند و در پیله ی تنهایی خود فرو میرود. نگاه ی به آسمان می اندازد ابری است….. گویا آسمان هم همچون دل او گرفته… باران کم کم شروع به باریدن میکند و قطرات باران سخاوتمندانه برسر و صورتش فرو می ریزند.از سردی هوا تنش را در آغوش میکشد و درخود جمع میشود. سرما تا مغز استخوانش نفوذ میکند و لرز براندامش می اندازد.
کنارخیابان می ایستد. کوله اش را روی دوشش محکم میکند؛ ماشینی جلوی پایش ترمز می کند. تیکه ای می اندازد و منتظر واکنشش می ماند . با انزجار صورتش جمع می شود و اخم درهم می کشد. از این همه گستاخی راننده جوان، دوباره به راه میافتاد و جلوترمی ایستد. نگاهی به انتهای خیابان میکند ودستش را برای تاکسی نارنجی رنگی که نزدیک میشود بلند میکند.
_دربست
_بیابالا آبجی
درعقب راباز می کند. آدرس را میگوید و بی هیچ حرف دیگری سوارمیشود. سرش از درد سنگینی میکند و سوزش چشم هایش بیشتر میشود. سرش را به پنجره ماشین تکیه میدهد و به قطراتی که از روی پنجره سرمیخورند چشم میدوزد و درعالم گذشته فرومیرود……