دانلود رمان دلبرک ارباب pdf برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
داستان دختری است که بالاجبار بخاطر بدهی پدرش مجبور به ازدواج با پسر خان می شود. اما این ازدواج ، ازدواجی رویایی نیست و چرخ و فلک زندگی دخترک این بار در بالا ترین سراشیبی ایستاده است. باید دید با کشاندنش به حرمسرا و وارد کردن افراد جدید به زندگیش، دیگر چه گردش هایی دارد …..
بزور دستمو گرفت و کشید. با گریه گفتم :
-اقاجان تورو خدا ولم کنید. تورو خدا من نمی خوام زن ارباب بشم.
آقاجان نگاه بدی بهم کرد.
– خفه شو باید زن ارباب بشی.
با هق هق نشستم روی زمین تا نتونه منو ببره. وزنم سنگین تر شد و از بردنم منصرف. دستمو از دستش کشیدنم بیرون.
-نه آقاجان. نمی خوام زن ارباب بشم اون جای پدرمه…من می خوام درس بخونم..
با مشتی که توی دهنم خورده شد، حرفم نصفه موند.
اقان خودش رو کشید جلو و موهام روچنگی زد.
– دختره ی خیره سر واسه من دور برداشتی؟ وقتی میگم باید زن ارباب بشی، باید بشی….من پول مفت ندارم شکم تورو سیر کنم. هنوز هفتا بچه ی دیگه ام هست..باید زنش بشی…
بعد کشون کشون منو سمت در خروجی برد….یاد مادرم افتادم با صدای بلند گفتم:
– خانوم جان تورو خدا کمک کنین. نذار آقاجان منو بدبخت کنه..
با پرت شدنم جلوی در حرفم قطع شد…
پهلوم به سنگی که همیشه جلوی در بود برخورد کرد. درد وحشتناکی توی کل بدنم پیچید. جیغی کشیدم. آقاجان با عصبانیت گفت :
-جیغ نزن دختره ی بی ابرو، جیغ نزن. که بد باهات طی می کنم.
درد پهلوم زیاد بود مثل مار به دور خودم می پیچیدم. همون موقع در باز شد و سایه ی مردی افتاد….