دانلود رمان دختر بهار pdf از ترنج برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من امیرارفع پسر امیر سردار سلطان زاده خان آبادی، بعد از مرگ مادرم از روستا میرم و الان بعد از ۵ سال برگشتم که انتقام مادرمو از امیر سردار خان بگیرم من با عقدههای مادرم بزرگ شدم که تمام عقدههاش رو در یک جمله دوستت دارم که هرگز از امیرسردار نشنید خلاصه میشه. اما با دیدن آذین دختر مش مراد رعیت به دنبال انتقام سختتری هستم……
چشمامو باز کردم….چشمم به عکس پریزادم افتاد….پریزاد اسب سفید زیبای دوست داشتنی که سه سال پیش این عکس رو ازش گرفتم وقتی که روی دو پای خود ایستاده بود…..امروز صبح بعد از دو سال دوری از روستامون از شهر برگشتم…امتحانات دانشگاهم تمام شده بود و تصمیم داشتم تعطیلات را در آبادیمون سپری کنم…..یه تعطیلات عالی بعد از دو سال دوری!
سه روستا نزدیک به هم هستیم که خان های روستاها یه مکان در یک از سه روستا که موقعیت بهتری برای رفت و آمد بچه ها داشتند در نظر گرفتند که مقطع ابتدایی و راهنمایی را باهم بگذرانیم و معلم مهربانی که با وانتش به روستاها می رفت و بچه ها را سوار میکرد که خانواده ای بهانه ی راه طولانی و ناامنی نداشته باشند که نخواهند مانع تحصیل فرزندانشان باشند…..و روزهای به یاد ماندنی که در راه و مدرسه با بچه ها برای خودمان خاطره کردیم….روزهای سراسر شادی در وانت آقا معلم که همش به شعر خوندن و رقصیدن گذشت……خاطرهه ای شیرین و فراموش نشدنی.