دانلود رمان اترس pdf از صبا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بی حوصله لقمه هام و می جویدم و قورت می دادم و توجه ای به نگاه های خصمانه ی بابا و مامان نمی کنم، خوب چه کنم که در این خواستگاری هم مرا رد کرده اند. مگر تقصیر من است که اینگونه هستم، اصلا مگر 20 سالگی سن ازدواج است!…رمان اترس مخصوص بزرگسال بوده و در مورد روابطی ممنوعه است.
بابا از سفره برمی خیزد و ما هم برای احترام به او از جایمان بلند می شویم، به سمت اتاقش می رود و بعد از چند دقیقه با ساکی کوچک باز می گردد و جلوی پایم میندازد و میگوید: وسایلت و جمع کن باید بری. ناباورانه به او خیره میشوم لب میزنم: بابا این چه کاریه؟؟ داری برای یک خواستگاری منو میندازی.. نمیگذارد حرفم پایان یابد: اینقدر حرف نزن باید بری تهران. ربطی هم به خواستگاریتم نداره، اون قضیه اش جدایه.
کمی خیالم راحت تر می شود: چرا باید برم؟؟ بابا همانطور که به سمت در خانه می رود: باید یک بسته ببری به دوستم بدی و برگردی، بیا مغازه بسته رو بدم. بابا که از در خانه دور می شود، نفسم را راحت به بیرون میدم و دوباره کنار سفره ولو میشوم و چایی برای خودم میریزم و چشمم به چهره ناراحت ماما می افتد. چایی و تو نلبعکی میزارم و به کرمانجی میگم: “چه اوو دیسا؟؟ دیه من از قچکم، بوک
اخاذم چه کم (چی شد دوباره، مادر من، من هنوز کوچیکم، عروس میخوام چیکار کنم)” مامان با پرخاش گفت “از بوک اخاذم فرزاد، (من عروس میخوام فرزاد) به چشماش نگاه کردم و با حالت زاری گفتم”ماما تو 6تا پسر داری که از قضا ۳تا شون و زن دادی دست از سرمن بردارین دیگه اصلا نخوام ازدواج کنم باید کی و ببینم؟” بلند میشم و سمت ساک افتاده بر روی زمین میروم و برش میدارم و سمت اتاقم میرم و…