دانلود رمان هجوم وهم بیابان ها pdf از رهایش برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
کارون پسر مهربون و مظلومیه که توی عطاری دائیش کار میکنه.. پدر و مادرش، از هم جدا شدن و هر کدوم ازدواج کردن.. کارون جایی جز خونه مادربزرگش فروغ نداره،ولی فروغ بخاطر نفرتش از کارون، هر بار اونو تحقیر و آزار میکنه.. کارون دل در گرو ترنج داره که از خانواده شوهر مادرشه و توی عطاری کار میکنه.. کارون با دایی کوچیکه بحثی میکنه که باعثمیشه راز بزرگی توی زندگی کارون بر ملا بشه و ……
در را به آرامی بست … آن قدری آرام که صدای در حیاط نپیچد و کسی را متوجه ی حضورش نکند … بعد به آرام تنه چرخاند … نگاهش به پنجره ی قدی و بزرگ سالن خانه ی قدیم نشست … پیرزن مثل بیشتر وقت ها پشت کرده به حیاط، پشت میز غذاخوری دوازده نفره ای که خرید آن را جزو افتخارات تاریخ اش می دانست نشسته و مشغول کاری بود … کارون قدم ها را آرام و نوک پنجه ای برداشت … از کنار باغچه راه گرفت، نرسیده به ایوان خم شد و ساختمان را دور زد، پایش به راه باریکه ای که به پشت ساختمان می رفت نرسیده بود که صدای :میخکوبش کرد و پلک هایش را روی هم نشاند!
علیک سلام … کارون با تعلل چشم ها را باز کرد، لبخند دندان نمایی روی صورت نشاند و تنه چرخاند … پیرزن خم شده از نرده های انتهای ترین قسمت ایوان، با آن اخم همیشگی خیره ی او بود … کارون سری تکان داد … سلام عزیز جون .. اخم پیرزن عمق گرفت … کارون دست به موهای آشفته اش کشید و سعی کرد کم موجه تر به نظر بیاید … خوبی شما؟! … نگفته بودم نبینمت این ورا؟ … کارون ژست متفکری به خود گرفت … اخم نشسته بر صورتش، چشم های باریک شده و لب های به هم فشرده نشان می داد.
چرتی را مرور می کند گفته بودی؟ چهره ی پیرزن لحظه به لحظه برافروخته تر می شد … کارون فوری سری بالا و پایین کرد … آره آره … گفته بودی … یعنی نگفته بودی این ورا … گفته بودی … اممم … فکر کنم همینو دقیق گفته بودی … بابا ایول حافظه!! دو ثانیه ی دیگه این جا نیستی … کارون با حفظ لبخندش سری به علامت مثبت تکان داد! چشم …. پا به هم جفت کرد، سلام نظام داد و به سمت …