دانلود رمان فردا زنده می شوم pdf از نرگس نجمی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
وارد باغ بزرگ که بشید دختری رو میبینید که با موهای گندمی و چشمهای یشمی روی درخت نشسته، خورشید دختری از جنس سادگی، پای حرفهاش بشینید برای شما میگه که پا به زندگی بهمن میذاره. بهمن هم با هزار و یک دلیل که عشق به خورشید هیچ جایی در آن نداره با او ازدواج میکنه اما خورشید هیچنصیبی از زندگی نداره جز رانده شدن و میره. همراهش برید تا خودش رو بسازه، تبدیل بشه به کسی که روزی بتونه برگرده، روزی که بتونه در مقابل تمام ظلم های اولین مرد زندگیش بایسته و حقش رو بگیره …
ساعت از سه نیمه شب گذشته بود، بلیطم برای ساعت پنج صبح بود و من هنوز توان خارج شدن از اتاقی که سال هاست در آن زندانی بودم را نداشتم. ولی باید می رفتم، باید خودم را نجات می دادم. آهسته به طرف کمد رفتم و وسایلم که دو روز بود آماده بود را برداشتم. حتی جرات نداشتم چراغ را روشن کنم. وسایلم را روی تخت گذاشتم و چادرم را روی سرم انداختم. قلبم مانند کبوتری که خودش را به درو دیوار قفس بکوبد، به دیوار سینه ام کوبیده میشد.
با کمترین صدا در را باز کردم و سرم را بیرون بردم. همه جا در تاریکی محض فرو رفته بود. دستی روی شانه ام نشست. هنوز جیغ نزده بودم که دست سمیه دهانم را گرفت.
- هیس، منم خانم.
دستم را روی قلبم گذاشتم و با دست دیگرم دستش را پس زدم. با ابروهای گره خورده نگاهش کردم. حتی جرات نداشتم حرف بزنم. اگر بیدار میشد برای همیشه زندانی می شدم. سمیه ساک را از دستم گرفت و با دست دیگرش دستم را کشید، به دنبالش کشیده شدم. جلوی در اتاق میعاد لحظه ای مکث کردم. دلم می خواست ببینمش، جگر گوشه ام، تنها کسی که به معنای واقعی دوستش داشتم پشت در این اتاق خوابیده بود و من حتی در روز روشن هم جرات نداشتم به او نزدیک شوم.