دانلود رمان اوژن pdf از مهدیه شکری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
پسری زادهی رسم تلخ خونبَس با کولهباری سنگین از گذشته! فرحانعاصف بعد از تصادفی مشکوک خودخواسته ویلچرنشین میشه و روح خودش رو به همراه جسمش به زنجیر میکشه. داستان از اونجایی تغییر میکنه که وقتی زندگی فرحان به انتقام گره میخوره به طور اتفاقی یه دخترسرکش وارد زندگی اون میشه! جلوهی بهار یه دختر خاصه… یه آقازادهی فراری و عصیانگر که دزدکی وارد خونهی فرحان میشه و فکر میکنه چون فلجه نمیتونه بهش دستدرازی کنه اما گیر میفته و…
وقتی زندگی به یک خط صاف تبدیل می شود! وقتی یک زندگی را با زندگی دیگر جایگزین می کنی! وقتی دیگر حق انتخاب گسترده ای نداری و جز چند راه محدود چیز بیشتری وجود ندارد! وقتی نمی خواستی و شد … وقتی یک اتفاق … صدای وز وزی که قطع نمی شد، نمی گذاشت تمرکز کنم … چه ظهر مسخرهای! فقط این ظهر نبود تمام روزها به همین منوال می گذشت … مگس سیاه رنگ به امیدی نامعلوم پشت شیشه ی پنجره بال و پر می زد.
وزوز مگس کم شباهت به صدای دخترانه ای که مدام کنار گوشم حرف می زد، نبود و بال و پر زدن مگس هم شباهت عجیبی با روح گرفتار شده ی من داشت … مگر اینجا چند متر بود؟ صدای بر هم خوردن ماهیتابه یا قابلمه و کفگیر هم از سوی آشپزخانه اضافه شد … اینهمه سر و صدا با این قفس سوت و کور تناسب نداشت … صداهای مزاحم از هر طرف، واگویه های ذهنی ام را تکه و پاره می کردند.
حرفها داشتم اما با خودم نه با دیگران نه با این صدای دخترانه یا آن مگس یا کسی که در حال گند زدن به آشپزخانه ام بود … با هیچکس حرفی نداشتم، فقط خودم با خودم زیاد حرف داشتم … کلافه چشم از مگس و حیاط گندخورده ی پشتش گرفتم و به سمت صدا چرخیدم … زیرچشمی انگشتان رنگ پریده اش که آنها را درهم می پیچاند را دید زدم … دستمال کاغذی که بین انگشتانش آن را مچاله می کرد، در حال تجزیه شدن بود …