دانلود رمان تباهکار pdf از فرشته تات شهدوست برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
خسرو سال ها پیش، قانونا اجازه ی ازدواج دخترش لیلی را به پدر اهورا می دهد و حالا این شده بزرگ ترین بهانه ی خان زاده ی جوان، اهورا افشار تا به این دختر نزدیک شود و انتقامش را از خسرو بگیرد. اما ورود غیرمنتظره ی لیلی با آن روحیه ی جسور و بی پروایش به خانه ی اهورا، حسابی جنجال آفرین می شود! یک طرف اهورایی که برخلاف ظاهر سرد و مغرورش، جوانمردانه به فکر مردمش است و از هیچ کمکی دریغ نمی کند…و از سوی دیگر لیلی که دلبرانه پا به حریم او می گذارد و چیره می شود بر قلب سرمازده ی دیو ِ قصه ی ما…اهوراخان افشار..
–داری گریه می کنی لیلی؟!..
-نه..
–اما صدات….
سکوت کردم..لبم رو گزیدم و پلکامو روی هم گذاشتم.. صورتم خیس بود..با تک سرفه ای صدامو صاف کردم.
-باید برم هستی..
–دلم واسه ات تنگ شده..
-خب بیا اینجا..منم می خوام ببینمت..
–نمیشه..طلبکارای بابا هر روز پشت درن..نمیذاره پامو بیرون بذارم..
از شنیدن صدای بغضش حالم داغون تر از قبل شد.. یه دفعه انگار که از چیزی ترسیده باشه تند گفت: الان قطع می کنم لیلی، ولی باز بهت زنگ می زنم کلی حرف باهات دارم.. و قبل از خداحافظی قطع کرد.. حدس زدم که باز سر و کله ی باباش پیدا شده..یه مرد متعصب و بی منطق..
با ناراحتی گوشیمو پایین آوردم و با حرص پرتش کردم..افتاد رو تشکم که با فاصله ی کمی از من، زیر پنجره پهن بود.. جلوی بخاری چمباتمه زدم.. دستای یخ زده ام رو جلو بردم و تقریبا به بدنه ی بخاری چسبوندم…گرم نمی شدم.. بدنم مثل بید می لرزید.. جوری که صدای به هم خوردن دندونام رو به وضوح می شنیدم.. خدایا چرا هیچ گرمایی حس نمی کنم؟!..
دستمو رو بدنه ی فلزی و داغ بخاری تکون می دادم..اما اون داغی رو حس نمی کردم.. زانوهامو تو شکمم جمع تر کردم..چشمامو بستم و لبامو محکم تر روی هم فشار دادم.. دستام مشت شدن..دندونامو رو هم ساییدم و چشمامو باز کردم.. حرف های آخر دکتر بارها و بارها چون پژواکی نحس و کشنده توی سرم تکرار می شد.
«انقدر خونسرد نباشید خانم..مادرتون زیاد وقت نداره کمی عجله کنید..»