دانلود رمان همین که کنارت نفس می کشم pdf از رها امیری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
فرمان را چرخاندم و بوق زدم. چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد. میدانستم مرا می شناسد. سرش را به علامت احترام تکان داد. ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دبلیو مشکی رنگ اولین چیزی بود که توجه ام را جلب کرد اصلا احساس خوبی با این آدم نداشتم…پایان خوش
لیموزین ایرج هم بود وبی ام وی که احتمالا متعلق به رامین بود.تنها چیزی که باعث دلخوشی ام شد مزدا تری علیرضا بود. نگاهم را از المبورگینی گرفتم پس
همه جمع بودند! دلم نمی خواست کوچکترین برخوردی با این جماعت داشته باشم به طرف ضلع جنوبی عمارت حرکت کردم ودکمه های پالتویم را یکی یکی کندم نگاهی به تراز انداختم کمی سخت بود ولی می ارزید …
-اوففففف!
پالتویم را مچاله کرده و داخل تراز پرتش کردم. پایم را روی لبه برامده کچ کاری شده ی عمارت بند کردم دستم رابه زور به میله تراز گرفتم پاها ودستهایم را جابجا کردم چیزه دیگری نمانده بود.
-هیفا؟!
پلک هایم را روی هم گذاشته ودوباره باز کردم بین زمین وهوا معلق بودم”اوفففف اقا زاده ها دیدند”بی توجه به حرف کیان پاهایم را جابجا کردم وبا یک حرکت خودم را باال کشیدم و روی تراز جا گرفتم. حاال می توانستم ببینمش بادیدن هاکان که دست به سینه وبا تحقیر نگاهم میکرد مثل خودش دستهایم را داخل سینه ام جمع کردم
–حرکات جالبی بود!یادمه اخرین بارتو سفری که به “کیپتاون “افریقا داشتم این طور لذت بردم!
نگاهش سرتا سر تحقیر بود ومثل همیشه نگاه کیان شماتت بار. بی توجه بدون کلمه ای به طرف اتاقم رفتم…از طبقه دوم به حیاط نگاه کردم دیدن تکه های سیاه ابر حالم را بهتر میکرد. روی تخت دراز کشیدم در را قفل کرده بودم تا ماه بانو از حضورم باخبر نشود. می دانستم به محض دیدنم از غذا خوردنم؟ لاغر شدنم…و هزارتای دیگر می پرسید. خسته بودم به خاطر اینکه دو روز اینجا باشم دوروز قبل را به اندازه یک هفته کار کرده بودم. چشم هایم را بستم …