دانلود رمان دژاوو pdf از نازیلا فردین فر برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
میل به زندگی قوی ترین غریزه ی انسانه …کافیه مرگ رو درست تو یک قدمیت ببینی، اونوقته که به هر ریسمانی برای ادامه ی نفس کشیدن چنگ میزنی و فکر کن که قلبت وسط راه زندگی، تو اوج تلاش برای رسیدن به آرزوهات، کم بیاره و بخواد که کنار بکشه …و تو مجبور بشی برای ادامه ی راه یه قلب عاریه ای برای خودت دست و پا کنی …من امیر حسین ام …تو عالم بیهوشی یه قلب مهمون سینه ام شده که صاحبشو نمی شناسم …و ای کاش تا ابد نشناسمش…ای کاش…..
درمیان سپیدی برف ها … در غریب ترین گوشه از زمین خدا … در آخرین ایستگاه ساکنان روی زمین … میان انسان های دست از دار دنیا کوتاه، روی پنجه ی پا نشسته بودم و انگشتان سر شده ام برای شاید هزارمین بار، روی خطوط حک شده بر سنگ سیاه رنگ پیش رویم حرکت میکرد داشتم نام عزیزترینم را مشق میکردم … حروف نام زیبای ش را لمس میکردم … و لمس میکردم … و لمس میکردم … با تماشای نام زیبایش رفع دل تنگی میکردم
دو هفته دوری و انتظار را تلافی میکردم … با لمس سنگ سرد سخت میخواستم درد دوری را التیام ببخشم … اما نمیشد … نه ذره ای درد درون سینه ام کم میشد و نه هرم آتشش کاهش می یافت … خنک نمیشد … این آتش درون سینه ام خنک نم یشد … یک سال بود که شعله ور شده بود … هر روز بیش از روز پیش الو میگرفت و جانم را میسوزاند و هیچ چیز … هیچ چیز در این دنیا آب روی این آتش نمیشد … نه اشک، نه فریاد و نه به آغوش کشیدن این سنگ سیاه که هیچ شباهتی به آغوش امن او نداشت …
آغوشی که در کمال بی انصافی خیلی زود از من دریغ شد … خیلی زود … نگاهم بالا رفت و به تصویر نازنینش رسید که در قلب سنگ جا خوش کرده بود … به لبخند گرمش که حتی سردی سنگ را هم نرم کرده بود … به نگاهش که گویا مستقیم به چشمانم خیره شده بود و حرف ها با من دلتنگ بی قرار داشت … هنوز هم بلد بود با چشمانش حرف بزند … هنوز هم با اینکه دیگر نبود و نداشتمش میشد با تماشای تصویرش کمی این تلاطم درون سینه ام آرام بگیرد …