دانلود رمان کبریا pdf از شیرین نورنژاد برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
بی تفاوت نسبت به دنیای اطرافش…شاید هم متفاوت از دنیا! سرشار از روحِ زندگی..دنیای رنگیِ زیبایش..خالی از رنگ و ریا! می جنگد…با تمام قوایش..با دنیای خالی از حسّ زندگی..با تمامِ روشنای قلبش. دنیا هرگز سیاه نیست..برای دختری که اهلِ جنگ نیست! …جدال بینِ تکبر و غرور..جدال بینِ سنگ و الماس…جدال بینِ طوفان و باران….جدال بینِ خاص و ناب…جدال بینِ کبر و…کبریا! این رمان دنباله داستان «شاه صنم» از این نویسنده است.
عینک مارک اصلش را به چشمانش میزند … چشمان سیاه جذابی که کافیست با یک کمی اخم همراه باشد … آنوقت است که باید جنازه جمع کرد … فداییان آرش! برای همین عینک را میزند و نمیخواهد خون کسی بیفتد گردنش! موهای خوش حالتش را با سر انگشتانش کمی درست میکند و آستین بلوز مردانه اش را بالاتر میکشد! کراوات باریک سیاه رنگ را هم درست میکند و نگاهی به ساعت بزرگ و مارک دور مچ دستش میندازد … با دیدن عقربه هایی که ده صبح را نشان میدهد، پوفی میکشد: بدبختم بخدا!
معلوم نیست کی خلاص میشم از این وضعیت مسخره … ظلم است زورگویی و انجام دادن کاری که دوست ندارد … فقط دارد امتحان میکند … شاید بشود کمی غر زدنها و اخم و تخم ها کمتر شود به امید خدا! هرچند امیدی ندارد … آخر اصلا ایده ها متفاوت است و مشکل اصلی عقیده هایی است که قرار نیست عوض شود … نگاه پر جذبه ای توی آینه میندازد و اخمش را حفظ میکند … کجا میری؟ با صدای مهوش نگاه اخمالودش را با آن عینک، از روبروی کنسول بزرگ و سلطنتی سالن طبقه ی بالا میگیرد و گوشی و سوییچ را از روی کنسول برمیدارد
نگاهی به مهوش نمیکند و کوتاه میگوید: قرار دارم … ابروهای مهوش بالا میپرند: از کدوم نوع قرارا ؟ آرش لبی بی حوصله میکشد و به سمت پله های بزرگ مارپیچی که دو سالن بالا و پایین را به هم متصل کرده، میرود: از مزخرف ترین نوعش … مهوش حدسی میزند و میخندد و داداش خوشتیپه دیگر واقعا کلافه است … پشت سرش می اید: یعنی دختر نیست ؟ آرش دستی در هوا تکان میدهد و میداند که مهوش به قصد این سوالها را میپرسد …