دانلود رمان برزخ سرد pdf از بهار سلطانی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
من امیرعلی کیا تنها نوه پسری خاندان “کیا” هستم که تا 23 سالگی و پایان دانشگام به هیچ دختری علاقمند نشدم. تا اینکه ترم آخر دانشگاه عاشق دختری شدم که خانوادم قبولش نداشتن و با ازدواجمون مخالف بودن. اما این وسط رازی آشکار شد که کینه های قدیمی رو دوباره تازه کرد و اینبار به اجبار خانوادم من با “حنا” که نامزد داشت ازدواج کردم و اونو وارد عمارت “سپهسالار کیا” کردم و زندانبانش شدم… یک زندانبان خشن و بیرحم… ناخواسته و به اجبار خانواده حنا رو مورد آزار روحی قرار دادم تا اینکه…
-حنا میدونی ساعت چنده؟ تا کی میخوای بخوابی دختر؟
با بی حوصلگی خمیازه ی دیگه ای کشیدم و در حالیکه به ساعت دیواری روبروم نگاه میکردم که ساعت ده و سی دقیقه ی صبح رو نشون میداد گفتم:
-مامان جون مثلاً امروز جمعه اس …حالا چه عجله ای داری واسه بیدار شدن !!!
-پاشو ببینم دختر گنده خجالت نمیکشه؟! … من وقتی همسن تو بودم خونه بابات بودم و حنانه ام به دنیا آورده بودم…
اونم با اون مادرشوهری که من داشتم …صبحها کله ی سحر ساعت هفت از خواب بیدارمون میکرد … مگه میتونستیم اعتراض کنیم!…
خندیدم و در حالیکه از روی تخت بلند میشدم گفتم:
-مامان جون خونه ی آقاجون خدابیامرز پادگان نظامی بوده و مادر جونم
یه نظامی به تمام معنا بوده واسه شما!…الان که دیگه قربونت برم از این خبرها نیست …
مادر پرده پنجره اتاقو کنار زد و گفت:
-امروز کلی کار داریم پاشو باید خودمونو حاضر کنیم، بریم خونه دایی ات …
-خونه دایی؟! واسه چی؟!
-ای خدا؟! مگه نمیدونی محمد امروز برمیگرده؟!
-آهان …!!!
-پاشو برو حمام … یه کمی ام به خودت برس …مثل دخترهای عهد قجرشدی!
-باشه مامان جون اینقد غُر نزن …
مامان از اتاق بیرون رفت و من از روی تخت بلند شدم و مقابل آینه قدی که روی میز آرایشی ام بود قرار گرفتم و خودمو نگاه کردم ببینم واقعا شبیه دخترهای عهد قجرشدم یا نه!؟