دانلود رمان طلوع نزدیک است pdf از دل آرا دشت بهشت برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
«طلوع» تازه داره تو زندگیش جوونی کردنو تجربه میکنه که خدا سختترین امتحانشو براش در نظر میگیره. مرگ پدرش سرآغاز ماجراهای عجیبیه که از دست سرنوشت براش میباره و در عجیبترین زمان و مکان زندگیش گره میخوره به رادمهر محبی، عضو محبوب شورای شهر و حالا طلوع مونده و راهی که سراشیبیش تنده…
پاهایم را کمی بلند می کنم و پتو را زیر پاهایم می برم. نمی دانم هوای اتاق سرد است یا هوای دلم! دکمه های سرآستینش را می بندد و یقه ی پیراهن سفیدش را مرتب میکند … اتو کشیده و با وقار! توی آینه اتاق خم می شود و موهایش را مرتب می کند … نگاهمان به هم برخورد می کند … رد بخیه گوشه ی ابروی راستش به چشم میخورد و نگاهش به قول معروف سگ دارد .
به نگاه کردنم ادامه می دهم … نگاه برمی دارد … اخم می کند … مثل همیشه … فربد میرسونتت … دستم را بالا می آورم و گردنبندم را لمس می کند. بار چندم بود؟ با امروز دوازدهم … سر جمع چهار ماه … سه هفته از هر یک ماه و هفته ای یک روز ! و فربد همه اینها را می داند! … کتش را از روی صندلی برمی دارد … گلویم را صاف می کنم … آقای محبی؟ … مکث می کند اما به سمتم برنمی گردد.
با تاخیر می گویم: دانشگاه یه اردوی زیارتی به مشهد گذاشته … نمی گذارد حرفم را تمام کند … “خداحافظ”ی زیر لب می گوید و به سمت در می رود و خارج می شود … بغض به گلویم چنگ می اندازد … لعنتی من که حرف پول نزدم … با چند نفس عمیق بغضم را پس می زنم … پتو را کنار می زنم و از روی تخت بلند می شوم … لعنتی! واقعا احساس سرما می کنم … زمستان برای من همیشه ارمغان سرما خوردگی های طولانی داشته است
جلوی آینه قرار می گیرم … پیراهن سفید ساتنم بدجور دهن کجی می کند … اصلا برای چه اینها را می پوشم؟ … دلیل این همه لباس خواب های رنگ و وارنگ که فریبا خواهر فربد برایم می خرد چیست …