دانلود رمان بهتان نیست pdf از ساناز زینعلی برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
آذین بر خلاف میل باطنی خود به خواسته ی دل پدر و مادرش ازدواج می کند. ازدواجی که گاهی او را به نبش قبر خاطرات گذشته وادار می کند…رمان بهتان نیست، جزو بهترین داستان های عاشقانه سایت رمان سرا است که به قلم ساناز زینعلی به نگارش درآمده است. بخش کوتاهی از آن را در ادامه می خوانیم.
کلید را در قفل چرخاند. صدای آهسته مادرش را شنید که می گفت: اومد. آقا پرویز ارواح خاک مادرت…
با ورود او صدای مادر قطع شد. آقا پرویز با عصبانیت از جا برخاست و به سمتش رفت. آذین سلامیزیر لب گفت و سر جایش ایستاد. آقا پرویز دو دستش را پشت کمرش در هم قفل کرد و گفت: کجا بودی؟
سکوت کرد.
-نشنیدی چی گفتم؟ تا این وقت شب کجا بودی؟
آهسته گفت:
-پارک
-این وقت شب تو پارک چه غلطی می کردی؟
مادرش گفت: آقا پرویز تو رو ارواح خاک پدر مادرت کوتاه بیا. عصبی هستی سکته میکنی آقا.
مرد که کلافگی از سر و رویش می بارید اما همه ی تلاشش بر خودداری بود گفت:
-بذار سکته کنم بمیرم از دست این دختر راحت بشم.
آذین با شنیدن حرف پدر جسور شد و گفت:
_چرا از دستم راحت بشین؟ مگه چیکار کردم؟ نمی خوام شوهر کنم مگه زوره؟ اینجا زیادم؟ اینجا مزاحمم ؟ باشه از اینجا میرم.
آقا پرویز با حالت تمسخرگفت:
_کدوم قبرستونی میری مثلاً؟
– هر جا برم بهتر از اینجاست.
مادرش گفت:
_ آذین تمومش کن. ما که بد تو رو نمی خوایم. چرا با آبروی بابات بازی میکنی؟ می موندی بیان بشینن حرفاشونو بزنن بعد جواب رد می دادی. آخه این چه کار بچگانه ای بود تو کردی؟
– مگه چیکار کردم؟! نخواستم باهاشون روبرو بشم.
– فکر ما رو نکردی بهشون چه جوابی بدیم؟
کیفش را با حرص روی زمین پرت کرد و گفت: مگه اون زمانی که باهاشون قرار مدار میذاشتین نظر منو پرسیدین؟
آقا پرویز که لختی سکوت کرده و ساکت و خاموش شاهد وقاحت و حاضر جوابی های دخترش بود، سکوت را شکست و گفت:
_همه امشب رو فراموش می کنیم و برای فردا شب دعوتشون می کنم.