دانلود رمان تدریس عاشقانه pdf از ترنم
با لینک مستقیم برای اندروید و کامپیوتر و PDF
ژانر رمان: عاشقانه، ازدواج اجباری، بزرگسال، استاد دانشجویی، همخونه ای
آرمان زند، پزشک برجستهای که پس از سالها تحصیل و طبابت در خارج از کشور به وطن بازگشته، درگیر ماجرایی غیرمنتظره میشود. سرنوشت بازی تازهای برایش رقم میزند و او را ناخواسته در مسیر ازدواجی اجباری با دانشجوی خود قرار میدهد. ازدواجی که شاید آغازگر داستانی فراتر از اجبار باشد…
رمان های پیشنهادی:
دانلود رمان خطا
دانلود رمان نورا
قسمتی از رمان
خودمو تو اتاق انداختم و با پوشیدن مانتو و برداشتن کیفم از خونه بیرون زدیم. تو ماشین رو بهش گفتم خوب داری راه میرفتی همچین ولی هنو قشنگ بد نیستی. زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت نه بابا !! تو از کجا فهمیدی باهوش -همی بسند دیگه. تا وارد خونه شدیم چشمم به عمو اینا با دختراش افتاد اینا رو هم دعوت کرده بودن؟ هیچ از دخترای با افادش خوشم نمیومد ولی از رو اجبار باید تحملشون میگردم خدا بخیر کنه. این دور همی بعید میدونم به مهمونی بوده باشه حالا قصد و نیت عمه هر چی باشه معلوم میشه. عمه چشمش به ما افتاد با لبخند نزدیکمون شد به به پسر گلم با عروسم که اومد با تک تکشون روبوسی کردم و با دختراشون دست دادم از فرط حسادت جوری نگاه میکردن که آدم میترسید.
اینا دیگه چشون شده. سرمیز کنار آرمان نشسته بودم که یکی از دخترای لاغر مردنی عمو رو به آرمان گفت کی فکرشو میکرد که تو بخوای سروسامون بگیری ارمان اونم کی. پوزخندی زد و ادامه داد یا سورورگل. حرفشو که کامل کرد اون یکی خواهرش زد زیره خنده یعنی دلم میخواست بشقاب غذارو بکنم تو حلقشون تو جوابش گفتم. فقط تو فکرشو نمیکردی چون فکرت محدوده به این چیزا قد نمیده و از قدیم گفتن خلایق هرچه لایق. با گفتن این جمله ی من زیب دهنشو کشید و دست به سینه نشست. دختره ی ایگری فکر میکرد ارمان بره اونو بگیره یکی نیست بگه تو کجات به آرمان میخوره. اصلا در حدی نیستی خوب جوابشو دادم وگرنه تو دلم میموند. همه سریع خودشو وسط انداخت و گفت دخترا کافیه دیگه …
سوگل جان، دختر عموت منظوری نداشت فقط چون همه چی یهویی شد. سریع پشت بند همه جواب داد آخه عمه سوگل فکر میکنه من دارم حسادت میکنم. فکر نمیکنم مطمنلم داری از حسودی میترکی دختره خبره سر چون قرار بود همه تورو به ارمان بندازه که و از سر بسجون همه. نشد الانم داری از تو میسوزی دیگه اینارو من ندونم که باید برم بمیرم. ارمان خیلی اروم دستمو گرفت و همینطور که به چشمام زل زده بود گفت سوگل بهترین انتخاب و اتفاق زندگیم بود. وقتی اینطوری نگام میکرد بهترین حس دنیارو داشتم. با لبخند صیفی جوابشو دادم و دوباره مشغول خوردن غذا شدیم. زیر چشمی بهش نگاه کردم که از حسادت سرخ شده بود. بعد شام فقرفا رو تو ظرف شویی ریختم و مشغول شستن شدم
که دیدم مثل مگس مزاحم همش دورم میچرخه چشمگی زد و گفت اخه طوری این قدر سریع مخشو زدی سوگل؟ اون سارا که بزرگتر و کنه تر از شماها بود رو کنار زدم شما فنچ ها که کاری ندارید پرو پرو به چشماش زل زدم و گفتم مخ زدن واسه دخترای سبک و جلفیه که همش اویزون پسرا میشن ولی ارمان خودش منو انتخاب کرد چون عاشقم شده ..چون از ته دلش دوستم داره. فشنگ سوختنش معلوم بود مثل اتیش جلز وولز میکرد. آهان که اینطور. ایرونی بالا انداخت و به سمت بقیه رفت کنار آرمان دور هم نشسته بودیم و از این مهمونی خشک که فقط بزرگترا بحث میکردن خسته شده بودم که دستای گرم ازمان روی دستام نشست و اروم کنار گوشم گفت اگه خسته شدی بریم؟