دانلود رمان استاد متجاوز من pdf از پریا برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
انگشت اشارمو فرو کردم تو موهام و محکم شروع کردم به خاروندن مغز نخودیم. به برگه ی جلوم نگاه می کردم و حس میکردم به زبان چینی روش نوشته شده چون هیچی ازش نمی فهمیدم و برامگنگ بودن. یه استاد احمق و زبون نفهم گیرمون افتاده که اولین جلسه ی کلاس و اومده گفته یه امتحان از ترم قبل میگیره تا برامون دوره شه. ولی آخه هرچی فکر میکنم اینا رو نداشتیم ما، نکنه من اون ترم یه کتاب اشتباه خریدم. همونطور که با مغز پوکم کلنجار می رفتم صدای نکره ی استاد بزغاله بلند شد و اعلام کرد وقت تمومه. با قیافه ی اویزون، برگه ای رو که فقط اسمم توش نوشته شده بود و بلند کردم و با لودگی دادم دستش که چشم غره ای بهم رفت. تاریخ! هعی، تاریخ چه بدرد آدم می خوره. خیلی زرنگین بیاین آینده رو بگین…
خانم عظیمی استاد تاریخمون بود و یک خانوم سخت گیر و بد اخلاقی که بخاطر سن بالاش کم کم باید دچار آلزایمر حاد بشه. (البته اغراق کردم)
با دیدن کارم غش غش خندیدن و پسر اولیه یکم خم شد و گفت:
-خیلی جذابی.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-برو عمو این حرفا به تو نیومده. برو دوغتو بنوش.
تک خنده ای کرد و گفت: این پایتخت نبود مردم می خواستن چی به زبون بیارن خدا داند.
با تحقیر نگاهی به سر تاپاش کردم و گفتم:
-این دانشگاه نبود چطوری پسرای دهاتی میخواستن با دخترا رفیق بشن؟
بهش برخورد، چون با عصبانیت گفت:
-چی گفتی؟
-همین که شنفتی!
با حرص گفت: نه دوباره بگو جوجه فکلی.
دست به سینه نشستم و تو چشاش زل زدم و با جدیت و شمرده شمرده گفتم:
-د..ها..تی
بعدم یک لبخند زدم. تا خواست یورش بیاره سمتم رفیقش دستش و گرفت و گفت:
محسن داری چه غلطی میکنی؟ دانشگاست اینجا!
با حرص نفسش و بیرون داد و به من که با بیخیالی بهش نگاه می کردم خیره شد.